عقاب
روم تا درد دل گويم ، به چاهى يا به ديوارى * كه شايد دل شود راحت ، از اين گفتن به ناچارى
چرا آزار مىبيند ، دل پرخون بيمارم * كه اندر مدّت عمرم ، نكردم مردمآزارى
اگر سوزم پروبالم ، به پيش آتش عشقت * گمان كردم شوى اى گل ، پرستارم به بيمارى
جوانى تحفهاى باشد ، كه قدرش كس نمىداند * چو رفت از كف ، نمىبينى وصالش را دگربارى
كسى نشناخت دردم را ، طبيبان عاجز از حالم * كنون بهر علاج خود ، روم دكّان عطارى
به كوه بيستون امشب ، دهم پايان به اين ذلّت * خبر چون بشنوى از من ، بيا يكدم به غمخوارى
تو اى شمع دلافروزم ، به راهت بالوپر سوزم * بريز اشكى به غمخوارى ، بيا بنشين به دلدارى
تو شاه كشور حسنى ، منم مجنون درگاهت * به شاه كشور خوبان ، نمىزيبد ستمكارى
بيابان و شب يلدا ، جهان گرديده ناپيدا * بكش لشكر مه تابان ، بشو پيروز بر تارى
ز ظلم بىحد و سختت ، دلم بگرفته چون يوسف * همىترسم در اين زندان ، كشد كارم به بيزارى
شكسته كشتىام اكنون ، ميان موج و توفانها * بلا آيد ز هر سويى ، شده افزون گرفتارى
من آن سلطان كنعانم ، كنون سرگشتهء صحرا * خدايا از كجا آمد ، شكست و ذلّت و خوارى
عقاب صخرهء سختم ، شكسته بال من اكنون * نزيبد جغد را شاهى ، مرا بايد جهاندارى
من آن سيل خروشانم ، به اقيانوس بد را هم * به مرداب سيهروزى ، ز بخت بد شدم جارى
ز اسب افتادهام امّا ، ز اصل خود نمىافتم * سرشتم هست پابرجا ، اگر گشتم ز زر عارى
اگر دنيا شود ثروت ، مكن تغيير « ضرّابى » * مكن با ناجوانمردى ، تو اى دانا وفادارى