گفت يا ربّ كه رسانم به حرم جرعهء آب * كه ز گرما و عطش گشته دل شاه كباب
تاخت اسب سيه و رفت به ميدان بلا * گر كه عبّاس شده شهره به مردى و وفا
گر شده شاه جوانمردى و خوبى و صفا * گر شده مأمن يارى و درستى و سخا
گر شده قبلهگه حاجت هر شاه و گدا * اين عجب نيست كه او گشته فدايى خدا
كودكان منتظر آب كه آرد عبّاس * چشم در راه كه در دست چه دارد عبّاس
ابر رحمت شود و سخت ببارد عبّاس * دفتر ثبت قضا را بنگارد عبّاس
كس ندانست كه او رفت به خيل شهدا * زينب ، آن مردتر از مرد ، ستاده به نماز
با خدا كرده همى خلوت و در راز و نياز * اشك از ديده همىبارد و با سوز و گداز
دست خود بهر دعا سوى خدا كرده دراز * كاى خداوند نگهدار تو عبّاس بهجا
ليك امروز دعا هيچ ندارد اثرى * سوز و فرياد و فغان نيز ندارد ثمرى
محو جنگ است خدا ، نيست نظر بر دگرى * خواهد امروز معيّن بكند خوبترى
امتحان است خدا گوش ندارد به دعا * داد هم دست و همى ديده و هم جان و سرش
تا مبادا كه گزينند رقيبى دگرش * شير حقّ بود علىّ ، گشت پسر چون پدرش
چون وفا بود و صفا بود و خدايى ، گهرش * اين چنين بود كه شد شير نر كرب و بلا
حاليا ، نيست چو او پيش خدا محرم راز * اوست خاموش كند آتش هر سوز و گداز
صحبتت مىشنود روز و شب و گاه نماز * گوى با او غم دل روز و به شبهاى دراز
چونكه او مىشنود از بن هر چاه صدا * ديد برخاست صداى دهل از دور حسين
روز شد در نظرش چون شب ديجور حسين * شد تمام بدنش بىرمق و زور حسين
گشت تاريك هم اندر نظرش هور حسين * كه مبادا كه شده كشته سپهدار آنجا
ديد افتاد جدا دست و سر و پيكر او * نيست شمشير و كله خود و زره در بر او
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 591
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٥٩١