تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 592

مساهمون:

ص٥٩٢
غرقه خون گشته همى چهره و هم افسر او * نيست جز خاك سيه مرهم و هم‌بستر او عيش شه گشت در اين حال مبدّل به عزا * گفت : بشكست كمر در غم مرگ تو مرا كشته گشتى تو در اين خاك بلاخيز چرا * مردنت اى قمر عرش خدا نيست سرا خيز سردار سپه رفع نما درد و بلا * كه ز افتادن تو نيست خدا هيچ رضا كودكان منتظر صورت زيباى تواند * چشم در راه تو و نرگس شهلاى تواند همه عاشق به قد سرو به بالاى تواند * همه مفتون رخ ماه دل‌آراى تواند قوت بازوى من ! اى پسر شير خدا * خم شد و لب به لب و چهرهء عبّاس گذاشت شور و غوغا ز فلك بر سر اين كار بخاست * كه چنان عاشق و شيدا و وفادار كجاست مرگ عبّاس و جدايى غم‌انگيز چراست * اى عجب ! حاصل اين عمر بود مرگ و عزا اى ابو الفضل ! فداى قد و بالاى توام * بندهء درگه و هم عاشق و شيداى توام از ازل بندهء آن همّت والاى توام * كشتهء صورت و آن قامت زيباى توام افتخارى بده از بهر غلامى تو مرا * يارىام كن كه ندارم به جهان يار دگر جز ره عشق تو ما را نبود كار دگر * اندر اين دام چو من نيست گرفتار دگر چون من زار به دنيا نبود خوار دگر * دست من گير ، تو اى قبله‌گه شاه و گدا بندهء درگه‌ات اى شاه بود « ضرّابى » * كشتهء روى تو اى ماه بود « ضرّابى » خادم درگه و درگاه بود « ضرّابى » * از غم هجر تو در چاه بود « ضرّابى » هم ببخشا كه اگر رفت از اين بنده خطا