اى گردههاتان كبود از ، شلّاق درد زمانه * اى سفرهاتان پر از آه ! من از شمايم شمايم
اى عشق ، اى جاودانه ! اى بودنم را بهانه * برخيز و مستانه گل كن ، در دستهاى دعايم
اين ابرها جاى باران ، در سينهشان سنگ دارند * اى دست سبز رهايى ! كو توسن بادپايم
دلهاى بىدرد
اين دشتهاى عطشناك ، بوى بهاران ندارند * در پشت خميازههاشان ، جز خواب باران ندارند
هر ابر پربار آمد ، با شاخ جنگل گره خورد * فارغ كه اين ديمهساران ، در جسمشان جان ندارند
اى آسمان ! چكّهچكّه ، تا از خجالت نبارى * مردم به سقف بلندت ، يكذرّه ايمان ندارند
گرد و غبارى ندارد ، ميدان متروك اين شهر * مردان اين قوم ، گويى ، ميلى به جولان ندارند
بيگانه با خويش و يار ، بيگانه با خويش هستند * اين كوفههاى هماره ، با عشق پيمان ندارند
بانگ انا الحقّ ، انا الحقّ ، تا آسمانها رسيده * از ناى آنها كه حتّى ، چشمى به عرفان ندارند !
حقّ است آتش ببارد ، در حجم دلهاى بىدرد * در روزگارى كه مردم ، در سفرهشان نان ندارند