گم كرده بودم خويش را بىخويش بودم * در حسرت ياهوى يك درويش بودم
آيينهسان با سنگ نوميدى شكستم * با كولهبارى دردبار خويش بستم
بايد از اينجا رفت تا فصل پرستو * شايد نشانى يافت از نسل پرستو
يا علىّ !
اى هماره سبز در باغ وجود ! * نام تو سرشار از عطر سجود !
اى سخاوت ، دست بارانيت كو ؟ * اى حماسه ، خشم طوفانيت كو ؟
اى تمام درد ، فريادت كجاست ؟ * اى عدالت ، معنىِ دادت كجاست ؟
چهارده قرن انتظارم يا علىّ ! * انتظار داد دارم يا علىّ !
رفتى و بىتو عدالت رو نكرد * هيچكس با راه و رسمت خو نكرد
نازنين جسم تو تا در خاك شد * عدل هم از لوح هستى پاك شد
تو نياز هر زمانى يا علىّ ! * كاشكى مىشد بمانى يا علىّ !
خيبرىها باز طغيان كردهاند * بوسنى را مرگباران كردهاند
مرحبىها بىتو جولان مىدهند * چون خزان بر باغ ايمان مىدهند
صد فلسطين درد بر جا مانده است * اهل بيت عشق تنها مانده است
اى كه مىلرزد ستم از نام تو * كفر مىپاشد ز هم از نام تو
آه ! اى خورشيد ايمان ، همّتى * تندر ابر بهاران ، همّتى
باز فصل ذو الفقار حيدر است * يا علىّ ! برخيز ، روز خيبر است
دست سبز رهايى
وقتى كه با بغض و حسرت ، عشق تو را مىسرايم * آتشفشانىست جارى ، بر دامن از چشمهايم
تنديس درد و عذابم ، از من شكوهى نماندهست * جز شعر تلخى كه هر شب ، با ياد تو مىسرايم
اى چشمهايت غزل را ، تا آسمان اوج داده * بىتو در اين قحط لبخند ، تنهاتر از انزوايم
گفتم در اين فصل پنجم ، شايد بهارى ببارد * دردا كه جز زمهريرى ، جارى نشد در هوايم