هرجا قنارى بود ، بىآواز ديدم * در چشمهايش حسرت پرواز ديدم
دريا شكوهِ آبىاش را داد مىزد * از سوزِ تف ساحل خودش را باد مىزد
وقتى رسيدم ، آسمان رنگ عزا داشت * در سينهاش گويى نشان از درد ما داشت
بر شانههاى شهر ، ثقلِ درد ديدم * در سينهها انبوهِ آهِ سرد ديدم
پشيمانى
يك روز مىآيى به ديدارم ، با كولهبارى از پشيمانى * آن روز جاى گل به چشمانت ، جا كرده خارى از پشيمانى
از باد مىپرسى نشانم را ، از خاك مىبويى مرا ، امّا * وقتى نمىبينى وجودت را ، جز در حصارى از پشيمانى
تنها نشانم را كه يك سنگ است ، گرماى دستت لمس خواهد كرد * يك سينه هقهق ، يكدهان فرياد ، همراه دارى از پشيمانى
داغ هزار « اى كاش » مىرويد ، بر سرخى لبهاى خاموشت * من سبز خواهم شد ، ولى افسوس ! بر داغزارى از پشيمانى
دور از نگاه اين و آن با خويش ، از دشت سبز عشق مىگويى * وقتى ندارد باغ رؤيايت ، جز برگ و بارى از پشيمانى
از دستهاى خواهشم ديگر ، حتّى نشانى هم نمىيابى * آنگاه مىگردد ز چشمانت ، صد چشمه جارى از پشيمانى
اى كاش مىشد با تو بودن را ، در امتداد زندگى حسّ كرد * قبل از ظهور يك تبستان درد ، در شام تارى از پشيمانى
ناى گُرگرفته
سخت است رفتن با دو پاى گُرگرفته * در امتداد جادههاى گُرگرفته
شولايى از آتش به تن داريم و راهيست * اين كاروان تا ناكجاى گُرگرفته