تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 579

مساهمون:

ص٥٧٩
هرجا قنارى بود ، بىآواز ديدم * در چشم‌هايش حسرت پرواز ديدم دريا شكوهِ آبىاش را داد مىزد * از سوزِ تف ساحل خودش را باد مىزد وقتى رسيدم ، آسمان رنگ عزا داشت * در سينه‌اش گويى نشان از درد ما داشت بر شانه‌هاى شهر ، ثقلِ درد ديدم * در سينه‌ها انبوهِ آهِ سرد ديدم

پشيمانى

يك روز مىآيى به ديدارم ، با كوله‌بارى از پشيمانى * آن روز جاى گل به چشمانت ، جا كرده خارى از پشيمانى از باد مىپرسى نشانم را ، از خاك مىبويى مرا ، امّا * وقتى نمىبينى وجودت را ، جز در حصارى از پشيمانى تنها نشانم را كه يك سنگ است ، گرماى دستت لمس خواهد كرد * يك سينه هق‌هق ، يك‌دهان فرياد ، همراه دارى از پشيمانى داغ هزار « اى كاش » مىرويد ، بر سرخى لب‌هاى خاموشت * من سبز خواهم شد ، ولى افسوس ! بر داغزارى از پشيمانى دور از نگاه اين و آن با خويش ، از دشت سبز عشق مىگويى * وقتى ندارد باغ رؤيايت ، جز برگ و بارى از پشيمانى از دست‌هاى خواهشم ديگر ، حتّى نشانى هم نمىيابى * آن‌گاه مىگردد ز چشمانت ، صد چشمه جارى از پشيمانى اى كاش مىشد با تو بودن را ، در امتداد زندگى حسّ كرد * قبل از ظهور يك تبستان درد ، در شام تارى از پشيمانى

ناى گُرگرفته

سخت است رفتن با دو پاى گُرگرفته * در امتداد جاده‌هاى گُرگرفته شولايى از آتش به تن داريم و راهيست * اين كاروان تا ناكجاى گُرگرفته