در اين عطشناكى كه بىشك بىنظير است * ما ماندهايم و يك هواى گُرگرفته
فرياد مىسوزد به دشت سينههامان * چون هيزمى از هرم ناى گُرگرفته
اين صخرههاى پوك ، پژواكى ندارند * حتّى اگر باشد صداى گُرگرفته
اى خوب مردم ، اى جنوبىهاى شعرم ! * من از شمايم ، اى شماى گُرگرفته !
جز برگ سبز عشق او چيزى ندارد * اين جنگل بىانتهاى گُرگرفته
اى خوب ! بىتو لحظههامان گشته جارى * در هقهق و در هاىهاىِ گُرگرفته
بازآ كه از سوز تب و « حرمان » نماند * از ما بهجز يك ردّ پاى گُرگرفته
اى درد !
اى درد ! اگر كوه باشى ، من در تو آتشفشانم * خاكستر هستىات را ، در بادها مىتكانم
آتش زدى تا بيفتم از پا ، ولى كور خواندى * در قلب خاكستر خود ققنوس مىپرورانم
بر قامت استوارم ، توفان تو كارگر نيست * مىمانم اى درد ! حتّى ، با تكيه بر استخوانم
بشكوهتر از دماوند ، در خاك خود ريشه دارم * داغ زمين خوردنم را ، بر سينهات مىنشانم
در من غروريست سركش ، سوزنده مانند آتش * بگذار ايمن بمانى ، از خشم آتشفشانم
تاريخ عصيان ما را ، انگار هرگز نخواندى * اى ديو مازندرانى ! با زال همداستانم
رنگى ندارد حنايت ، اى درد ، اى درد نامرد ! * برچين بساط خودت را ، از سايهء آسمانم
غربت عشق
اسطورهها در ذهن مردم مرده بودند * افسانهها را باد و توفان ، برده بودند
خانه ، خيابان ، كوچهها ، خاكسترى بود * خواب تمامِ كودكانش بىپرى بود
ديدم حضور خنده بر لبها خياليست * در سينهها جاى نشاط و شور خاليست
در كودكانش ، شوق بازى را نديدم * در چشمهاشان هيچ رازى را نديدم
ديدم در اينجا عشق گمنام و غريب است * حتّى نشان عشق پرسيدن عجيب است
در آسمان ، صد ابر ماتم گريه مىكرد * بر حال اين مردم ، خدا هم گريه مىكرد !