صد خزان افسردگى
يك نيستان ناله دارد سينهء خاموش من * شور صد صحرا جنون دارد دل مدهوش من
مىمكد خون دلم را روز و شب زالوى درد * كى به جايى مىرسد غمنالهء خاموش من
آن بيابانگرد ليلىجوى سرگردان منم * سايهء اندوه و حسرت مىدود همدوش من
مىچكد خون دلم از تاول آوارگى * بر بسيط اين بيابان از كف خون جوش من
در سراب زندگانى خون دلها خوردهام * صد خزان افسردگى جا كرده در آغوش من
ماندهام حيران و سرگردان به گرداب بلا * زخم بىدرمان امواج ستم ، تنپوش من
يك قيامت صبر كردم در قفس ، امّا دريغ * مژدهء پرواز را نشنيد هرگز گوش من
قامت « حرمان » عصاى ماتم و اندوه شد * لشكر غم خيمه زد در خاطر مغشوش من
هراس فاجعه
بيا كه خانهء دل بىتو جز غمستان نيست * و درد هجر تو را غير وصل درمان نيست
هنوز ريشهء من از تو آب مىجويد * كه غير مهر تو مهرى سرشته با جان نيست
ببين كه گم شدهام در غبار خاطرهها * و در سكوت غمينم اميد عصيان نيست
به دست لطف بيا پاك كن غبار مرا * كز اين سحاب سترون ، اميد باران نيست
حبابوار گرفتار خشم امواجم * اميد رستنم از پيچوتاب توفان نيست
هراس فاجعه در متن زندگى جاريست * هجوم ممتدّ اين درد رو به پايان نيست
به چشمهاى تو اى نازنين من سوگند ! * كه جز خيال تو نقشى به ذهن « حرمان » نيست
سفر خاكسترى
وقتى رسيدم غنچهها پژمرده بودند * در حسرت يك قطره باران مرده بودند
سبزينهها ، افسرده و بىرنگ بودند * انگار با داس خزان در جنگ بودند
هُرم عطش دست دعاى باغها بود * پيچنده دستِ آهشان سوى خدا بود
در چشم نرگس آيههاى درد خواندم * همراه نرگس با نواى درد خواندم