تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 578

مساهمون:

ص٥٧٨

صد خزان افسردگى

يك نيستان ناله دارد سينهء خاموش من * شور صد صحرا جنون دارد دل مدهوش من مىمكد خون دلم را روز و شب زالوى درد * كى به جايى مىرسد غم‌نالهء خاموش من آن بيابان‌گرد ليلىجوى سرگردان منم * سايهء اندوه و حسرت مىدود همدوش من مىچكد خون دلم از تاول آوارگى * بر بسيط اين بيابان از كف خون جوش من در سراب زندگانى خون دل‌ها خورده‌ام * صد خزان افسردگى جا كرده در آغوش من مانده‌ام حيران و سرگردان به گرداب بلا * زخم بىدرمان امواج ستم ، تن‌پوش من يك قيامت صبر كردم در قفس ، امّا دريغ * مژدهء پرواز را نشنيد هرگز گوش من قامت « حرمان » عصاى ماتم و اندوه شد * لشكر غم خيمه زد در خاطر مغشوش من

هراس فاجعه

بيا كه خانهء دل بىتو جز غمستان نيست * و درد هجر تو را غير وصل درمان نيست هنوز ريشهء من از تو آب مىجويد * كه غير مهر تو مهرى سرشته با جان نيست ببين كه گم شده‌ام در غبار خاطره‌ها * و در سكوت غمينم اميد عصيان نيست به دست لطف بيا پاك كن غبار مرا * كز اين سحاب سترون ، اميد باران نيست حباب‌وار گرفتار خشم امواجم * اميد رستنم از پيچ‌وتاب توفان نيست هراس فاجعه در متن زندگى جاريست * هجوم ممتدّ اين درد رو به پايان نيست به چشم‌هاى تو اى نازنين من سوگند ! * كه جز خيال تو نقشى به ذهن « حرمان » نيست

سفر خاكسترى

وقتى رسيدم غنچه‌ها پژمرده بودند * در حسرت يك قطره باران مرده بودند سبزينه‌ها ، افسرده و بىرنگ بودند * انگار با داس خزان در جنگ بودند هُرم عطش دست دعاى باغ‌ها بود * پيچنده دستِ آهشان سوى خدا بود در چشم نرگس آيه‌هاى درد خواندم * همراه نرگس با نواى درد خواندم