گيسوى بيد فروهشته به رخسارهء آب * با نسيم سحرى گرم به نجوا مىشد
از افق مهر طلايى به جهان مىتابيد * غزل عشق در اين منظره انشا مىشد
بلبل از روى گل آموخت سخنورزى و عشق * زين سبب نغمهء وى اينهمه شيوا مىشد
اگرم سينهء دريا ننوازد خورشيد * ابر بارنده كجا خود چمنآرا مىشد
باز باران كه فروريخته بر باغ و چمن * از ره دشت و دمن راهى دريا مىشد
هرچه زيبايى از اين گونه كه صورت مىبست * متداعى رخ پاك تو تمنّا مىشد
به وفا اين دل من ساخته است با غم عشق * ور نه پشتم ز جدايى و جفا تا مىشد
تا به ويرانهء دل مهر رُخت تافته است * گنج عشق تو اميد خوش فردا مىشد
كوكب بخت من از خواب گران برمىخاست * سرمهء عشق تو در ديدهء ما تا مىشد
هان مپندار كه غافل بُود از عشق « حبيب » * آنكه با هستى او حلّ معمّا مىشد
بندگان شيطان
ما حرمت طلايى انسان را * در كام شام تيره رها كرديم
ما سايههاى مهر و محبّت را * از قلب پاك خويش جدا كرديم
*
ما ديده از حقيقت خود بستيم * پوشيده عيب خويش هنر خوانديم
دور از صفا و عشق به يكديگر * خود را مُريد و بندهء شرّ خوانديم
*
ما را نياز بهرهورى آموخت * از مهرِ هم بريدن و بد بودن
در ذهن خود نشانده شياطين را * دور از وجود پاك صمد بودن
*
ما را صداى نفرت و بدخواهى * افسونگرانه تيرهدلى آموخت
گمگشته در اصالت اين هستى * غفلت ، به ظلمت ابدى بفروخت
*