ما از اميد و عشق و صفا خالى * دل بستهايم به پول و زراندوزى
خنديده بر گذشت و جوانمردى * لبريز جان به كينه و كينتوزى
*
ما محو اين تمدّن پوشالى * با اين دوبارهسازى انسانيم
ما را دگر اميد سلامت نيست * چون بندگان خالص شيطانيم
ميخ و ديوار
آن شنيدى كه گفت ديوارى * به يكى ميخ وقت جا رفتن
بد فرومىروى رفيق ، مگر * با تن خستهام تويى دشمن
پاسخى عارفانه داد به دو * با بيانى بليغ آن الكن
خبرت نيست ، ور نه مىگفتى * چكشى هست پشت اين سر من
نىزن
بود مردى همه عمرش نىزن * كس به از او نزدى نى بىظنّ
كار او نىزنى و نىسازى * نىفروشى به سر هر برزن
پير گرديده هم از دور زمان * رفته نور از بصر و تاب از تن
خواست روزى به نيى دم بدمد * پشت او كرد همى كار دهن
پير نىزن به شگفت آمد و بُرد * نىِ خود را به برِ آن روزن
كاى هنرمند بلندآوازه ! * گر تو به مىزنى بستان و بزن
برق اميد
باد ، برخاست ز دشت ،
ابر ، پوشيد سپهر ،
پنجه زد برق ، در آفاق سپيد ،