تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 560

مساهمون:

ص٥٦٠
ما از اميد و عشق و صفا خالى * دل بسته‌ايم به پول و زراندوزى خنديده بر گذشت و جوانمردى * لبريز جان به كينه و كين‌توزى
*
ما محو اين تمدّن پوشالى * با اين دوباره‌سازى انسانيم ما را دگر اميد سلامت نيست * چون بندگان خالص شيطانيم

ميخ و ديوار

آن شنيدى كه گفت ديوارى * به يكى ميخ وقت جا رفتن بد فرومىروى رفيق ، مگر * با تن خسته‌ام تويى دشمن پاسخى عارفانه داد به دو * با بيانى بليغ آن الكن خبرت نيست ، ور نه مىگفتى * چكشى هست پشت اين سر من

نىزن

بود مردى همه عمرش نىزن * كس به از او نزدى نى بىظنّ كار او نىزنى و نىسازى * نىفروشى به سر هر برزن پير گرديده هم از دور زمان * رفته نور از بصر و تاب از تن خواست روزى به نيى دم بدمد * پشت او كرد همى كار دهن پير نىزن به شگفت آمد و بُرد * نىِ خود را به برِ آن روزن كاى هنرمند بلندآوازه ! * گر تو به مىزنى بستان و بزن

برق اميد

باد ، برخاست ز دشت ، ابر ، پوشيد سپهر ، پنجه زد برق ، در آفاق سپيد ،