تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 556

مساهمون:

ص٥٥٦

هيچ‌كس كام نيست

غم ايّام خدايا چه كمر مىشكند باده‌ى دهر چه زهرآگين است هيچ‌كس ياور و غمخوارم نيست و كسى چاره‌ى ناچارم نيست خلل اندر پى سيلاب حوادث جارى و گروهى ز بلا در زارى طاقت از كف شده دل غرق به خون گشت از درد تن و اندامم سرد دارم اميد كه شب بگذرد از مثل من غم ايّام كمى دور شود از دل من و كمر راست شود ليك افسوس كه غم مانده به دل و تنم مانده به گل و كسى يارم نيست كه بگيرد دستم و تن مانده به گل را به كنارى بكشد ادّعا بسيار است عملى در بر نيست جملگى مرد سخن لاف افراد فزون گشته ز تعداد شن و ماسه دشت و كسى عامل نيست و در انجام وفا هيچ‌كسى كامل نيست