هيچكس كام نيست
غم ايّام خدايا چه كمر مىشكند
بادهى دهر چه زهرآگين است
هيچكس ياور و غمخوارم نيست
و كسى چارهى ناچارم نيست
خلل اندر پى سيلاب حوادث جارى
و گروهى ز بلا در زارى
طاقت از كف شده دل غرق به خون گشت از درد
تن و اندامم سرد
دارم اميد كه شب بگذرد از مثل من
غم ايّام كمى دور شود از دل من و كمر راست شود
ليك افسوس كه غم مانده به دل
و تنم مانده به گل
و كسى يارم نيست كه بگيرد دستم
و تن مانده به گل را به كنارى بكشد
ادّعا بسيار است عملى در بر نيست
جملگى مرد سخن
لاف افراد فزون گشته ز تعداد شن و ماسه دشت
و كسى عامل نيست
و در انجام وفا هيچكسى كامل نيست