تو بايد خود بسوزى تا بفهمى * كه حال شمع سوزان گفتنى نيست
به شهر بيدلان آسوده منشين * كه شر كينهتوزان گفتنى نيست
رسيدن بر كمالات اكتسابى است * مقام ذات انسان گفتنى نيست
غم جانانه را غمديده داند * غمى كه رفته در جان گفتنى نيست
دل دريايى از طوفان چه گويد * مصيبتهاى طوفان گفتنى نيست
مپرسيد از غريبان حال هجران * زبان حال هجران گفتنى نيست
يكى پرسيد « حامد » عشق چونست * ندارم پاسخى كان گفتنى نيست
آرزوى وصال
مىخواهم از فراق تو صد ناله سر كنم * با اشك چشم دفتر و سجاده تر كنم
امشب خيال خواب ندارد دو چشم من * شب را در آرزوى وصالت سحر كنم
با دامن وصال تو گيرم به هر طريق * يا از ديار ياد و خيالت سفر كنم
آنقدر با غمت دل ما ساخت تا بسوخت * خود را به شهر عشق تو آوارهتر كنم
راهى است راه عشق كه پروحشت و بلاست * من با اميد مهر تو سر در خطر كنم
رازيست در دلم ز غم و درد دوستان * اشك روان ز راز دلم پرده در كنم
از گريهء مدام شده خشك جام چشم * در جام چشم بادهء خون جگر كنم
« حامد » چو زلف يار بود قصّهاش دراز * پيش آر مى كه قصهء او مختصر كنم
چقدر درد بزرگى
دلم پُر است و ليكن زبان شكوه ندارم * كجاست شانهء مهرى كه سر بر آن بگذارم
هواى گريه گرفته فضاى ابرى چشمم * ببند چتر جدايى كه بىبهانه ببارم
تمام آينهها را غبار غصه گرفته * بيا و پاك كن امشب نگاه آينهدارم
تمام شهر ز عشقت مرا به خنده گرفتند * چه سنگها كه به طعنه نكردهاند نثارم
چقدر درد بزرگى تو باشى و نتوان ديد * كه نور عشق نباشد به قلب تيره و تارم