تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 554

مساهمون:

ص٥٥٤
تو بايد خود بسوزى تا بفهمى * كه حال شمع سوزان گفتنى نيست به شهر بيدلان آسوده منشين * كه شر كينه‌توزان گفتنى نيست رسيدن بر كمالات اكتسابى است * مقام ذات انسان گفتنى نيست غم جانانه را غم‌ديده داند * غمى كه رفته در جان گفتنى نيست دل دريايى از طوفان چه گويد * مصيبت‌هاى طوفان گفتنى نيست مپرسيد از غريبان حال هجران * زبان حال هجران گفتنى نيست يكى پرسيد « حامد » عشق چونست * ندارم پاسخى كان گفتنى نيست

آرزوى وصال

مىخواهم از فراق تو صد ناله سر كنم * با اشك چشم دفتر و سجاده تر كنم امشب خيال خواب ندارد دو چشم من * شب را در آرزوى وصالت سحر كنم با دامن وصال تو گيرم به هر طريق * يا از ديار ياد و خيالت سفر كنم آن‌قدر با غمت دل ما ساخت تا بسوخت * خود را به شهر عشق تو آواره‌تر كنم راهى است راه عشق كه پروحشت و بلاست * من با اميد مهر تو سر در خطر كنم رازيست در دلم ز غم و درد دوستان * اشك روان ز راز دلم پرده در كنم از گريهء مدام شده خشك جام چشم * در جام چشم بادهء خون جگر كنم « حامد » چو زلف يار بود قصّه‌اش دراز * پيش آر مى كه قصهء او مختصر كنم

چقدر درد بزرگى

دلم پُر است و ليكن زبان شكوه ندارم * كجاست شانهء مهرى كه سر بر آن بگذارم هواى گريه گرفته فضاى ابرى چشمم * ببند چتر جدايى كه بىبهانه ببارم تمام آينه‌ها را غبار غصه گرفته * بيا و پاك كن امشب نگاه آينه‌دارم تمام شهر ز عشقت مرا به خنده گرفتند * چه سنگها كه به طعنه نكرده‌اند نثارم چقدر درد بزرگى تو باشى و نتوان ديد * كه نور عشق نباشد به قلب تيره و تارم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 554 | سيد محمد باقر برقعى