بدون دوست به ظاهر اگرچه هستم و سبزم * مجازى است وجودم خزانى است بهارم
به مژدگانى چشمت به هركه از تو خبر داد * بهجاست تا كه ببخشم تمام داروندارم
تمام مىشوم آخر در ابتداى حضورت * قدم گذار و صفا ده به سنگ سرد مزارم
آيينهء جان
دل را به غم دوست صفا بايد داد * اشكى به نگاه مبتلا بايد داد
اى دل ز كسى دوا و درمان مطلب * اين درد به نام او شفا بايد داد
زنگار گرفته جان هجران كسى * اين آينه را به غم جلا بايد داد
چشمبهراه
در چشمهاى خيسم روزى نگاهت افتاد * از آن به بعد يكعمر چشمم به راهت افتاد
هر شب طناب غم را من چنگ مىزنم باز * شايد نقاب دورى از روى ماهت افتاد
مولاى سبزپوش
پاييز شد بهارِ نشاط و جوانىام * در ابتداى پيچوخمِ زندگانىام
مولاى سبزپوش بيا و به نورِ خويش * گرمى ببخش بر دلِ زردِ خزانىام
اى پادشاهِ حُسن نظر كُن بر اين گداى * تا كى در انتظارِ كَرَم مىنشانىام
ترسم كه بعد از اين همه چشمانتظارىام * بيرون شوى و از درِ احسان برانىام
اين جمعه هم گذشت نگارا نيامدى * هر جمعه تا به مرزِ جنون مىكشانىام
حيرانم از نديدنِ رويت شبانهروز * پس كى ز داغِ غيبتِ خود مىرهانىام
عمريست گشتهام همه جا در پىِ تو ليك * در كوچههاى ، هجر به سر مىدوانىام
رفتى و رفت از دلِ ( حامد ) قرار و صبر * برگرد تا به فيض وصالت رسانىام