به استاد بزرگوارم : يد الله بهزاد با تو بودن
مرا جز با تو بودن افتخارى نيست بهزادا ! * زمستان وجودم را بهارى نيست بهزادا !
در اين بيغولههاى سرد و وحشتناك و مرگآور * براى زندگى ، آموزگارى نيست بهزادا !
نمىدانم چسان يابم رهايى زين قفس ديگر * دلم خون است و جانم را قرارى نيست بهزادا !
كتابى ، بادهاى ، يارى ، فراغى ، گوشهء باغى * گلى ، باد صبايى ، چشمهسارى نيست بهزادا !
تو در كنج قناعت زندگى كردى كه پى بردى * بدين دور و زمانه اعتبارى نيست بهزادا !
مرا اين بسكه جانى تازه مىيابم ز ديدارت * مرا از تو ، بهجز تو انتظارى نيست بهزادا !
تو نور چشم استادان والاقدر ايرانى * مرا جز با تو بودن افتخارى نيست بهزادا !
مرثيهاى براى اسد اللّه عاطفى كرمانشاهى مرگ عاشق
تمام زندگى را ديد با انبوه حرمانش * خروشيد از غم دوران ، فروپاشيد زندانش
دلش آتشفشان شد شعلهها برجست از چشمش * تنش در تاب افتاد و به تنگ آمد ز غم جانش
كسى باور نمىكرد او جهان را وانهد ، امّا * ز جا بركند سوى آسمان ، شبخون توفانش
غمى والاتر از پندار ما در او به جوش آمد * نبود اين دلخوشىهاى حقير خلق ، درمانش
ز شعرش لذّتى هرچند مىبردند مشتاقان * نبرد امّا كسى ره در حريم درد پنهانش
ز اندوه فراق او مشو اينگونه « آشفته » « 1 » * كه مرگ مرد عاشق اى برادر نيست پايانش
نمىدانم چسان گويم كه او را دوست مىدارم * كه جان يكيك اين خيل بىدردان به قربانش
گفتم ؛ گفت
گفتم : بيا كه بىتو ندارم بهار ، گفت : * من چيستم براى تو ؟ گفتم : قرار ، گفت :
سخت است بازگشتن از اين راه پرخطر * گفتم كه : نيست سختتر از انتظار ، گفت :
هامش
( 1 ) - مراد ، يد اللّه عاطفى ( آشفته ) برادر اوست .