بهتر آيا نيست با هم مهربان باشيم و دوست * خط زنيم از دفتر دلهايمان ، عنوان جنگ
سينهها را با زلال عشق نورانى كنيم * بركنيم از سرزمين دوستى ، بنيان جنگ ؟
اگر بگذارند !
زندگى ساده و زيباست ، اگر بگذارند * مثل شيرينى رؤياست ، اگر بگذارند
پشت اين چهرهء ماتمزدهء ديوصفت * خندههاى همه پيداست ، اگر بگذارند
وعدههاى خوشِ فردا همه پوچ است و فريب * صبح امّيد تو حالاست ، اگر بگذارند
در سراب هوس خويش چرا گم شدهايم ؟ * چشمهء عشق ، همينجاست ، اگر بگذارند
همگى رود زلاليم و همآغوشيمان * راز پيدايش درياست ، اگر بگذارند
دلم از تفرقه ، اين واژهء بىرحم گرفت * سخن از عاطفه ، غوغاست ، اگر بگذارند
نفس راحت و يك كلبه و احساس وجود * احتياج همه ، اينهاست ، اگر بگذارند
عصبان سيلاب
مرداب بىروح و عفن ، خشم نگاه مارها * فرياد زشت غوكها ، خاموشى مردارها
بىتابى فوج مگس ، آرامش خرچنگها * روز و شبش ماناى هم ، جولانگه تكرارها
زردش حديث شومى و سبزش نموار لجن * آبى گُل پا در گِل و خاكسترى كفتارها
گويى كه پايين آمده سقف ستبر آسمان * بالا نمىآيد نفس در زير اين آوارها
اينجا گرفته چشمه را تلّ رسوب سالها * دل را غبار نالهها ، آيينه را زنگارها