تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 547

مساهمون:

ص٥٤٧
بين همه چگونه به من دل سپرده‌اى ؟ * گفتم كه : بود جور توام سازگار ، گفت : اين‌ها بهانه است ، نه ؟ گفتم : دگر مگوى * دارم درون سينه ، غمى بىشمار ، گفت : در چشم من بگو كه چه تأثير خفته است ؟ * گفتم كه : كرده روز مرا شام تار ، گفت : آخر كجا نگاه تو در چشم من نشست ؟ * گفتم كه : مىگذشتم از اين رهگذر ، گفت : اين گفت‌وگو بس است ، دگر نام من مبر ! * ديدى چگونه حرف دلش ، آشكار گفت !

بهار رفته

فصل پولاد است و آهن ، گل نمىرويد دگر * گريه‌ام مىآيد ، امّا اشك مىريزد مگر ؟ سر به ديوار ستبر درد مىكوبم ، ولى * ظلمت كور مرا از هم نمىپاشد سحر باغ دل را سردمهرىها خزان‌آلوده كرد * اى بهار رفته از دستم ! مرا با خود ببر در مصاف عشق از هر سو به‌سان سيل مست * لشكر اندوه مىتازد ، من امّا بىسپر در گلو يخ بسته فرياد سراپا آتشم * زين شب سرد خموشى رفت بايد زودتر حاصل ديروز و امروزم به‌جز اندوه نيست * با من از فرداى شادىها چه مىگويى دگر ؟ « عالمى ديگر ببايد ساخت وز نو آدمى » « 1 » * تا بدين‌سان پاك گردد ننگ دامان بشر گر ز پاى خويشتن ، زنجير غم را بگسلم * چون كبوتر در هوايت مىگشايم بال‌وپر آسمان را همچو كودك در بغل خواهم گرفت * تا بگويم دوستت دارم ، نگه كن : اين‌قدر

توفان جنگ

غنچه‌هاى دوستى پرپر شد از توفان جنگ * مرغ آزادى به تنگ آمد پسِ زندان جنگ خون دلبندان بسيارى به خاك آغشته كرد * نعش جنگ اىكاش مىافتاد در ميدان جنگ كودكان كابوس‌هاشان را جز اين تصوير نيست * پنجه‌هاى سرد و خون‌آلودهء شيطان جنگ سينه‌ام بشكافت تا با چشم خود باور كنى * رخنه‌ها كرده در آغوش دلم ، پيكان جنگ خاطراتى در خيالم نقش مىبندد ، ولى * خوش ندارم يادگارى جز شب پايان جنگ
هامش
( 1 ) - از حافظ