شورش كجا ، سازش كجا ، دريا كجا و ما كجا * بُعد مسافت اين دو را دشت است تا كهسارها
« در اين مغاك بسته در خورشيد كى دارد گذر » « 1 » * عصيان سيلابى مگر تا بشكند ديوارها
شب انتظار
دل در شب انتظارت اى دوست ، نشست * چون ديد نيامدى ، ز اندوه شكست
ديگر نفرست نامه « كى مىآيم » * آن رشته كه ما را به تو مىبست گسست
به خيّام
اى مرد رباعى ، سخنت شيرين باد * از شعر تو ديوان هنر ، رنگين باد
آنكس كه تو را آب گلآلود شمرد * در حسرت طبع روشنت ، غمگين باد
هامش
( 1 ) - از سيمين بهبهانى .