معلّم غنچهها را زير پا له كرد خصمانه * به ذهن كودكان ، شيطان فرود آمد ، خدا گم شد
درون آسمان خورشيد را ديگر نمىبينم * بگوييد اى رفيقان ، آفتاب من چرا گم شد
ره ما را نه حتّى كورسويى مىكند روشن * مگر شبتاب هم در لابهلاى برگها گم شد
سياه است اينكه مىبارد مخوان با ابلهى برفش * سپيدى رخت بربست از ديار شوم ما گم شد
صداى ضجّه مىآيد به گوش من در اين زندان * كدامين مرد آزاده ميان شعلهها گم شد ؟
خدا را ديگر اى « حامد » مكن زخم مرا تازه * هزاران از تو داناتر در اين وحشتسرا گم شد
در انتظار صبح
ديدى چگونه ، اى پدر از هم جدا شديم * پيوندمان گسست و چنين بىوفا شديم ؟
كرديم تا به آينهء چشم هم نگاه * لبخندمان فسرد و به غم مبتلا شديم
بودم هميشه من ، من و بودى تو نيز تو * هرگز مگر به خواب ببينم كه ما شديم
بر من تو پشت كردى و ماندم به حسرتت * دست زمانه بشكند ، اينسان چرا شديم
پابند عشق و عاطفه گر نيست قلب ما * با خشم و بغض و كينه چرا همصدا شديم
جايى كه گرمجوشى و مهر است كار دل * دلسرد و دور ، از سخن ناروا شديم
بر دامن پليد شب تيرهء فراق * در انتظار صبح تفاهم فنا شديم
بااينهمه بدانكه به جان دوست دارمت * تقصير ما كه نيست ، اسير قضا شديم