تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 524

مساهمون:

ص٥٢٤
« خوشا آنون كه از پا سر ندونند * ميان شعله خشك و تر ندونند كنشت و كعبه و بتخانه و دير * سرايى خالى از دلبر ندونند »
*
مرا ديدار رويت نوبهار است * كه بىروى مهت گل همچو خار است ز بهر ديدن رويت شب و روز * دل ديوانهء من بىقرار است
*
« دلا چونى ، دلا چونى ، دلا چون * همه خونى ، همه خونى ، همه خون ز بهر ليلىِ سيمين‌عذارى * چو مجنونى چو مجنونى چو مجنون »
*
به كويش مىروم جان مىسپارم * جز اين ديگر تمنّايى ندارم چو بيند عهد من ، يك دستهء گُل * گذارد بر سر سنگ مزارم
*
« بهار آمد به صحرا و در و دشت * جوانى هم بهارى بود و بگذشت سر قبر جوانان لايه رويه * دمى كه مهوشان آين به گُل‌گشت »

فردا

فردا چو غنچه مىشكفد در بهار عُمر * فردا به روى خلق جهان خنده مىزند هر شام ، عنكبوت خيالم به صد اميد * بر سقف آرزوى سحر ، تار مىتند
*
فردا كليد قفل هزاران اميد ماست * قفلى كه فكر بر درِ امّيد بسته است فردا اگر به روى كسى در گشوده شد * خوشبخت او كه از خطر ننگ جسته است
*
هر شام و صبح مىگذرد همچو برق و ما * در كوره‌راه عشق و هوش‌ها فتاده‌ايم هر روز مىرود ز كف و ما چو روز پيش * دل در ره رسيدن فردا نهاده‌ايم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 524 | سيد محمد باقر برقعى