پارهء لعلى كه دارم از بدخشان شما » * اهرمن را عاقبت نيروى يزدان بشكند
دست ايزد بىگمان بازوى شيطان بشكند * قدرت مردان حقّ ، ديوار زندان بشكند
« مىرسد مردى كه زنجير غلامان بشكند * ديدهام از روزن ديوار ، زندان شما »
گر كه مرد راه عشقى ، باز بگشا چشم دل * چشم دل بگشا كه در آخر نگردى منفعل
حيف باشد كآدمى در پيش حقّ باشد خجل * « حلقه گرد من زنيد اى پيكران آب و گِل
آتشى در سينه دارم از نياكان شما »
سفركرده
اگر روزى كسى گيرد سراغم * بگوييدش كه پيشِ آشنا رفت
بهسوى قبلهء امّيد رو كرد * به كوى يار بىمهر و وفا رفت
*
« دلى ديرم خريدار محبّت * كز او گرم است بازار محبّت
لباسى بافتم بر قامت دل * ز پود محنت و تار محبّت »
*
اگر پرسد ز احوالم بگوييد : * دلى نالان و چشمى پرگهر داشت
كجا مىشد اسير كوى دلبر * اگر از بىوفايىها خبر داشت
*
« چه خوش بىمهربونى از دوسر بى * كه يك سر مهربونى دردسر بى
اگر مجنون دل شوريدهاى داشت * دل ليلى از او شوريدهتر بى »
*
به دل عشق رخ جانانه دارم * نشان از سوزش پروانه دارم
دلم شد دشمن جانم ، خدايا ! * شكايتها از اين بيگانه دارم
*