خار
دلدادهء آن دو چشم بيمار شدم * در دام تو چون مرغ گرفتار شدم
بگذشت بهار عشق و فرسود تنم * گل بودم و افسوس كه چون خار شدم !
دوبيتى وعده
عزيز من بيا پروانهء من * مشو خصم دل ديوانهء من
دو گيسو را پريشان كن به صد ناز * كه امشب وعده دارى خانهء من !
افسانه
دلا آخر ز غم ديوانه گشتم * ميان مردمان افسانه گشتم
چه بد كردم كه از شوريدهبختى * به نزد آشنا بيگانه گشتم !
بانگ پيروزى
گرچه راه زندگى هموار نيست * در گلستانش گلى بىخار نيست
من ز كوشش برنخواهم داشت دست * كاندر اين ره چاره جز پيكار نيست
من چو شبنمهاى پاك نوبهار * شويم از رُخسار سختىها غبار
هرچه طوفان بلا گردد شديد * باز مىمانم چو كوهى استوار
گر نشيند ديو نوميدى به راه * پنجه اندر پنجهاش خواهم فكند
مىستيزم سخت تا پايان كار * عاقبت او را دراندازم به بند
شيشههاى يأس را خواهم شكست * پردههاى ترس را خواهم دريد
از لب شيرين و نوش زندگى * عاقبت شهد ظفر خواهم چشيد
گيرم اندر دست شيپور ظفر * مژده خواهم داد با بانگ بلند :
بندم از هر سو به ديو يأس ، راه * عاقبت او را دراندازم به بند