سرمايهء شباب ز كف رفت و اندكيست * آنهم به راه اين دل شيدا نهادهايم
گفتى كه « حاكمى » ز چه شيرين شُدَت سخن * چون لب بر آن دو لعل شكر خا نهادهايم
ناى شكسته
در سرم نيست بهجز مهر بُتان سودايى * وه ! چه فرخندهخيالى و مباركرايى
دل من ناى شكستهست دريغا كه دگر * برنيايد ز منِ سوختهدل آوايى
نروم از سرِ كويت كه جگرسوخته را * خوشتر از كوچهء جانانه نباشد جايى
گرد شمع رخ جانانه دهم جانِ عزيز * زان كه پروانه ندارد ز فنا پروايى
بسكه در هجر تو از هر مژه گوهر ريزد * هر طرف مىرود از اشك روان دريايى
كى ز حُسن تو شود كم كه دمى از سر لطف * رنجه سازى قدم و شاد كنى شيدايى
« حاكمى » صبر بكن پيشه به شبهاى فراق * گر كه اندر طلب آن لبِ شكّرخايى
تضمين غزل علّامه اقبال لاهورى
همچو بلبل نغمهخوانم در گلستانِ شما * بالوپر بگشودهام سوى شبستان شما
هر زمان آيد به گوشم بانگ دستان شما * « چون چراغ لالهسوزم در خيابان شما
اى جوانان عجم جان من و جان شما » * نيست غير از عاشقى در زندگانى پيشهام
خون گرم عشق جوشد در رگ و در ريشهام * بادهء مهر و محبّت باشد اندر شيشهام
« غوطهها زد در ضمير زندگى انديشهام * تا به دست آوردهام افكار پنهان شما »
اى دريغا آن شكوه و حشمت ديرين گذشت * همّتى ياران كه آن توقير و آن تمكين گذشت
شيوهء مردانگى ، رسم و ره پيشين گذشت * « مهر و مه ديدم نگاهم برتر از پروين گذشت
ريختم طرح حرم در كافرستان شما » * اى مسلمانان ! حذر از مكر و از نيرنگ و زرق
دشمن حقّ را فرود آريد شمشيرى به فرق * ضربتى كارى به فرق دشمنان دون چو برق
« فكر رنگينم كند نذر تهىدستانِ شرق