پايان يك صحنه « 1 »
مرگ مىآيد بهسوى هركسى * كاندر اين دنيا نمايد زندگى
عاقبت امروز يا فردا رسد * چون نباشد در جهان پايندگى
*
از نگاه صحنههاى ترسناك * وز شگفتىهاى دنياى وجود
جز غم و حسرت نيابى بهرهاى * عاقبت عزم سفر بايد نمود
*
از تماشاى مزار مردگان * وز نگاه چهرهء افسردگان
از تماشاى پرستشگاه حقّ * حاليا درياب كار اين جهان
*
با شرافت زندگى بايد نمود * در ره نيكى قدم بايد نهاد
در جهان ، ما همچو كاهيم عاقبت * مرگ ما را مىبرد مانند باد . . .
رباعيات رسوا
دلدادهء آن دو چشم شهلا گشتم * وز عشق رُخت واله و شيدا گشتم
از گُلشن وصل تو نچيدم جز خار * دردا كه به پيش خلق رُسوا گشتم
ناز
گفتم صنما من به تو دلباختهام * وز دورى تو سوخته و ساختهام
خنديد و به صد ناز گذشت از برِ من * يعنى كه تو را ز ديده انداختهام !
هامش
( 1 ) - اقتباس از شعر « لرد ماكياولى » شاعر بلندآوازهء انگليسى ( 1892 - 1807 ميلادى ) .