مستِ عشق
رفتى و من ز عشق تو ديوانهام هنوز * مست نگاه ديدهء مستانهام هنوز
عمرى اسير كوى تو گشتم ، ولى چه سود * آى آشنا ! به پيش تو بيگانهام هنوز
بگذر دمى به كلبهء من تا كه بشنوى * آهنگ نالههاى غريبانهام هنوز
شد پارهپاره دفتر عشقم ، ولى بود * ورد زبان مرد و زن افسانهام هنوز
با آنكه سوخت شمع رُخت جان من و ليك * ثابت بر عهد خويش چو پروانهام هنوز
آتش زدى چنان به تن من كه دود آن * سر مىكشد ز كلبهء ويرانهام هنوز
هرچند آب رفته نيايد به جويبار * در انتظارِ دلبرِ جانانهام هنوز
پيمانشكن
اسيرم كردى و كُشتى مرا با تير مژگانت * به حال زار من رحمى ، بُتا ! دستم به دامانت
طريق دشمنى بگذار و راه دوستى طىّ كن * كه من افتادهام ديگر ز پا از درد هجرانت
دريغا در رهت كردم تبه عمر و جوانى را * نچيدم عاقبت يك گُل ز شادى از گلستانت
اگر كردى تو آزارم ، به عهد خود وفا دارم * نباشد غير از اين كارم ، چو بشكستى تو پيمانت
به بالينم بيا تا قصّهء جانكاه بنيوشى * بيا تا جان ناقابل كنم جانا به قربانت
اگر از در فراز آيى ، ز راه جور بازآيى * رها هرگز نخواهم كرد ديگر سهل و آسانت
هرآنكس روى ماهت ديد بر من آفرينها خواند * ازاينرو « حاكمى » باشد بُتا مرغِ غزلخوانت
سرمايهء شباب
تا در طريق مهر و وفا پا نهادهايم * مستانه پاى بر سرِ دنيا نهادهايم
رنديم و عاشقيم و نظرباز و نقد عمر * در راه جام و ساقى زيبا نهادهايم
دردا كه نقد جان و دل از دست مىرود * تا دل بدان دو زلف چليپا نهادهايم
ما را سر تفرّج باغ و چمن نماند * چون دل بر آن دو نرگس شهلا نهادهايم
اى باد خوشنفس به من آور پيام دوست * اكنون كه رو به جانب صحرا نهادهايم