تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 469

مساهمون:

ص٤٦٩
و اثر ديگرى به نام « شولوغ و پولوغ » دارد كه در حال چاپ مىباشد .

درد طفل يتيم

ياد از آن شام كه از بوسهء گرم پدرم * صورتم همچو گل سرخ برافروخته بود ياد آن عيد كه با شوق فزون مادر من * بهرم از مهر و وفا پيرهنى دوخته بود نتوانم نكنم گريه ز مرگ پدرم * چه كنم ؟ درس محبّت به من آموخته بود آن رياكار كه شد قيّم من ، گشت عيان * كه به ارث پدرم چشم طمع دوخته بود داشت فكر دگرى غير نگهدارى من * آنكه از بهر من زار دلش سوخته بود شد مرا ناپدر آن قيّم بدسيرت و ، بُرد * آنچه عمرى پدرم بهر من اندوخته بود

نقاب‌زده

رسيد در بَرَم آن مه‌لقا نقاب‌زده * نقاب بر رُخِ ، مانند آفتاب‌زده نهاده زُلفِ طلايى بُرون ز طرفِ نقاب * گُلى به گوشهء آن از طلاى ناب زده درآمد از در و چون گل شكفت و دانستم * سرى به كلبهء من از رهِ ثواب زده به عمر خويش نديدم به دلربايى او * سمن‌برى كه به رُخ اين‌چنين نقاب زده حرير جامهء او بر تَنِ بُلورينش * شراره بر دلِ بىتاب شيخ و شاب زده نشست و ، در بَرِ آن ماه پاره بنشستم * چگونه ، مات و پريشان و التهاب‌زده چنان ز نرگس مستش ز خود شدم بىخود * كه بود حالت من حالت شراب‌زده غزال من غزلى خواست از من و گفتم * سخن چگونه به لب آرد اضطراب‌زده ؟ ندانم اينكه به بيدارى است « جمشيدى » * و يا سرى به من آن مه‌لقا به خواب زده

گنج شعر

به گيتى ميان سخن‌پروران * دل‌آگاه مردان و دانشوران كه هريك چو خورشيد روشنگرند * به انديشه بر فرق ما افسرند