و اثر ديگرى به نام « شولوغ و پولوغ » دارد كه در حال چاپ مىباشد .
درد طفل يتيم
ياد از آن شام كه از بوسهء گرم پدرم * صورتم همچو گل سرخ برافروخته بود
ياد آن عيد كه با شوق فزون مادر من * بهرم از مهر و وفا پيرهنى دوخته بود
نتوانم نكنم گريه ز مرگ پدرم * چه كنم ؟ درس محبّت به من آموخته بود
آن رياكار كه شد قيّم من ، گشت عيان * كه به ارث پدرم چشم طمع دوخته بود
داشت فكر دگرى غير نگهدارى من * آنكه از بهر من زار دلش سوخته بود
شد مرا ناپدر آن قيّم بدسيرت و ، بُرد * آنچه عمرى پدرم بهر من اندوخته بود
نقابزده
رسيد در بَرَم آن مهلقا نقابزده * نقاب بر رُخِ ، مانند آفتابزده
نهاده زُلفِ طلايى بُرون ز طرفِ نقاب * گُلى به گوشهء آن از طلاى ناب زده
درآمد از در و چون گل شكفت و دانستم * سرى به كلبهء من از رهِ ثواب زده
به عمر خويش نديدم به دلربايى او * سمنبرى كه به رُخ اينچنين نقاب زده
حرير جامهء او بر تَنِ بُلورينش * شراره بر دلِ بىتاب شيخ و شاب زده
نشست و ، در بَرِ آن ماه پاره بنشستم * چگونه ، مات و پريشان و التهابزده
چنان ز نرگس مستش ز خود شدم بىخود * كه بود حالت من حالت شرابزده
غزال من غزلى خواست از من و گفتم * سخن چگونه به لب آرد اضطرابزده ؟
ندانم اينكه به بيدارى است « جمشيدى » * و يا سرى به من آن مهلقا به خواب زده
گنج شعر
به گيتى ميان سخنپروران * دلآگاه مردان و دانشوران
كه هريك چو خورشيد روشنگرند * به انديشه بر فرق ما افسرند