ندانم چه سرّى است
شبى شاعرى شُهره در اين زمانه * به لب داشت با بنگ نى اين ترانه
من از شاعرى بهره بردم ، نبردم * از اين بوستان ميوه خوردم نخوردم
از اين طرفه ، طرفى ببستم ، نبستم * از اين قصّه از غصّه رستم ، نرستم
برفتهست نامم در اقطار عالم * ولى خود در اينجا پريشان و دَرهَم
كلامم به هرجا غم از دل ربايد * در اينجا غمى بر غم من فزايد
كه از چيست در دورِ گيتى هنرور * دلى دارد از رنج دوران مكدّر
ندانم چه سرّيست در اين معانى * هنرمند را بد بُوَد زندگانى
چو عمرش سرآيد ، سرآيد غم او * جهانى بگيرد ز غم ماتم او
وحدت و همآهنگى
هركه آموخت به گيتى صفتِ يكرنگى * مىخورد در همه جا از همهكس اردنگى
باش آگاه كه آلوده به افيون نشوى * ور نه اندر همهء عمر شوى مافنگى
اين جهان دلكش و زيباست به عشرت گذران * طىّ مكن عمر به ناراحتى و دلتنگى
نخورى تا كه ز غم خون جگر اى دانا ! * رو بزن خويش به ديوانگى و بىرنگى
آنچه گفتم همه شوخى بود اى دوست بِدان * سر مپيچ از رهِ آزادگى و يكرنگى
مگذر از دوستى و عشق و صفا « جمشيدى » * كيف دارد به خدا وحدت و همآهنگى
خدايا چه بگويم ؟
شاعر خلقم و گويم به خود آيا چه بگويم ؟ * از غم خويش و غم مردم دنيا چه بگويم ؟
بسكه دنياست پر از فتنه و آشوب ندانم * آخر از اينهمه بىنظمى و غوغا چه بگويم ؟