تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 472

مساهمون:

ص٤٧٢

ندانم چه سرّى است

شبى شاعرى شُهره در اين زمانه * به لب داشت با بنگ نى اين ترانه من از شاعرى بهره بردم ، نبردم * از اين بوستان ميوه خوردم نخوردم از اين طرفه ، طرفى ببستم ، نبستم * از اين قصّه از غصّه رستم ، نرستم برفته‌ست نامم در اقطار عالم * ولى خود در اينجا پريشان و دَرهَم كلامم به هرجا غم از دل ربايد * در اينجا غمى بر غم من فزايد كه از چيست در دورِ گيتى هنرور * دلى دارد از رنج دوران مكدّر ندانم چه سرّيست در اين معانى * هنرمند را بد بُوَد زندگانى چو عمرش سرآيد ، سرآيد غم او * جهانى بگيرد ز غم ماتم او

وحدت و هم‌آهنگى

هركه آموخت به گيتى صفتِ يكرنگى * مىخورد در همه جا از همه‌كس اردنگى باش آگاه كه آلوده به افيون نشوى * ور نه اندر همهء عمر شوى مافنگى اين جهان دلكش و زيباست به عشرت گذران * طىّ مكن عمر به ناراحتى و دلتنگى نخورى تا كه ز غم خون جگر اى دانا ! * رو بزن خويش به ديوانگى و بىرنگى آنچه گفتم همه شوخى بود اى دوست بِدان * سر مپيچ از رهِ آزادگى و يكرنگى مگذر از دوستى و عشق و صفا « جمشيدى » * كيف دارد به خدا وحدت و هم‌آهنگى

خدايا چه بگويم ؟

شاعر خلقم و گويم به خود آيا چه بگويم ؟ * از غم خويش و غم مردم دنيا چه بگويم ؟ بس‌كه دنياست پر از فتنه و آشوب ندانم * آخر از اين‌همه بىنظمى و غوغا چه بگويم ؟