و با شعلهء نگاهت ،
قلبم را سوزاندى
بهارم از تو ،
رنگ خزان گرفت
و آخرين برگ بهجاى مانده ،
در تناور اميدم ،
فروافتاد .
پرسش
سپيدهء ذهنم ،
به كدام قلّه اوج گيرد
كه در هواى تبآلود ،
شاخسارها نيز ،
سر فرود آوردند
به كدامين سايه پناه برم ،
كه ابرها ،
با شتاب مىگذرند .
و در زمين سوخته
تشنگان را ،
بىمأمنى رها مىكنند .
در بيغولههاى بىانتها ،
تا چند چشم را پاسبان كنم ؟
لحظات زندگى ،
بىهيچ تبسّمى مىگذرند .