تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 470

مساهمون:

ص٤٧٠
جهان گشته روشن ز گفتارشان * ز فكر جهانگير و آثارشان سخن‌هاى هريك به از گوهر است * نشايد كه گفت اين از آن برتر است ولى در ميان سخن‌پروران * به سعدى مرا هست عشقى گران چو با گنج شعرش شدم آشنا * در آن يافتم بس دُرِ پربها صدف‌هاى شعرش چو بشكافتم * همه گوهر معرفت يافتم نه تنها گلستان او جان‌فزاست * روان‌بخش و جان‌پرور و باصفاست بود بوستانش بسى دل‌پذير * به لفظ و به معنى ندارد نظير بدين نغزگويى نباشد شگفت * به تيغ زبان گر جهانى گرفت در اينجا ز اشعار جان‌بخش او * دهم بر سخن‌هاى خود آبرو چنين گفته در عدل و تدبير و راى * به شاهان خودخواه و فرمانرواى : « كه خاطر نگهدار درويش باش * نه دربند آسايش خويش باش » « نياسايد ، اندر ديار تو كَس * چو آسايش خويش خواهى و بس » « جوانمرد و خوش‌خوى و بخشنده باش * چو حقّ با تو باشد تو پاينده باش » « بر آن باش تا هرچه نيّت كنى * نظر در صلاح رعيّت كنى » به مغرورطبعان و گردن‌كشان * چو خوش داده راه سعادت نشان « تواضع ، سرِ رفعت افرازدت * تكبّر ، به خاك اندر اندازت » « تواضع ز گردن فرازان نكوست * گِدا گر تواضع كند خوى اوست » به وصف يتيمان خونين‌جگر * چه خوش گفته آن رهنماى بشر « چو بينى يتيمى سرافكنده پيش * مزن بوسه بر روى فرزند خويش » « به رحمت بكن آبش از ديده پاك * به شفقت بيفشانش از چهره خاك » به شوقى كه در تربيت داشته * سخن‌هاى ناگفته نگذاشته نجوييم در عاطفت ثانىاش * چنين بوده افكار انسانىاش « بنىآدم اعضاى يك پيكرند * كه در آفرينش ز يك گوهرند »