جهان گشته روشن ز گفتارشان * ز فكر جهانگير و آثارشان
سخنهاى هريك به از گوهر است * نشايد كه گفت اين از آن برتر است
ولى در ميان سخنپروران * به سعدى مرا هست عشقى گران
چو با گنج شعرش شدم آشنا * در آن يافتم بس دُرِ پربها
صدفهاى شعرش چو بشكافتم * همه گوهر معرفت يافتم
نه تنها گلستان او جانفزاست * روانبخش و جانپرور و باصفاست
بود بوستانش بسى دلپذير * به لفظ و به معنى ندارد نظير
بدين نغزگويى نباشد شگفت * به تيغ زبان گر جهانى گرفت
در اينجا ز اشعار جانبخش او * دهم بر سخنهاى خود آبرو
چنين گفته در عدل و تدبير و راى * به شاهان خودخواه و فرمانرواى :
« كه خاطر نگهدار درويش باش * نه دربند آسايش خويش باش »
« نياسايد ، اندر ديار تو كَس * چو آسايش خويش خواهى و بس »
« جوانمرد و خوشخوى و بخشنده باش * چو حقّ با تو باشد تو پاينده باش »
« بر آن باش تا هرچه نيّت كنى * نظر در صلاح رعيّت كنى »
به مغرورطبعان و گردنكشان * چو خوش داده راه سعادت نشان
« تواضع ، سرِ رفعت افرازدت * تكبّر ، به خاك اندر اندازت »
« تواضع ز گردن فرازان نكوست * گِدا گر تواضع كند خوى اوست »
به وصف يتيمان خونينجگر * چه خوش گفته آن رهنماى بشر
« چو بينى يتيمى سرافكنده پيش * مزن بوسه بر روى فرزند خويش »
« به رحمت بكن آبش از ديده پاك * به شفقت بيفشانش از چهره خاك »
به شوقى كه در تربيت داشته * سخنهاى ناگفته نگذاشته
نجوييم در عاطفت ثانىاش * چنين بوده افكار انسانىاش
« بنىآدم اعضاى يك پيكرند * كه در آفرينش ز يك گوهرند »
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 470
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٤٧٠