« چو عضوى به درد آورد روزگار * دگر عضوها را نماند قرار »
« تو كز محنتِ ديگران بىغمى * نشايد كه نامت نهند آدمى »
به هر شيوه دادِ سخن داده است * جهانش نديدهست بالاى دست
نگويند تا مردم عيبجو * كه مضمون شعرى نباشد از او
به آگاهى آن شاعر بىنظير * چنين گفته با مردم خوردهگير
« در اقصاى عالم بگشتم بسى * به سر بردم ايّام با هركسى »
« تمتّع به هر گوشهاى يافتم * ز هر خرمنى خوشهاى يافتم »
نه ايران ببالد بر آن نامدار * جهانى به نامش كند افتخار
مرا گر بود رسم و راهى سليم * بُوَد پند سعديم يار و نديم
چو « جمشيدى » آنكس شود كامكار * كه او را بُوَد سعدى آموزگار
عقل سليم
پول خود را مدهاى دوست به دست احدى * گر كه دادى ، بستان در عوض از او سَنَدى
مدد از همّت خود خواه و دو بازوى قوىّ * غلط است اينكه بخواهى ز خلايق مددى
دوست تا زنده بود ياور و دلسوزش باش * نه كه چون مُرد و بيفتاد درون لحدى
گول ثروت مخور و دختر گلچهرهء خويش * مدهاى آدم كممايه ! به هر ديو و ددى
نسيه از هركه گرفتى بده آن را به شتاب * كه بُوَد رونق بازار به دادوستدى
نيست گر سيم و زرت ، قالى كرمان مطلب * در اتاقت بنشين روى گليم و نمدى
كار خود را به كف مردم آگه بسپار * كه پريشان شودت كار ز هر نابَلَدى
گر كه انسانى و در سر بُوَدَت عقل سليم * مكن آزرده كسى را چو خران از لگدى
لب به مشروب مزن ، ميل به سيگار مكن * خواستى سالم اگر كليه و قلب و كبدى
شعر « جمشيدى » اگر نيست پسند دل تو * درهَمَش پيچ و بينداز درون سبدى