تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 471

مساهمون:

ص٤٧١
« چو عضوى به درد آورد روزگار * دگر عضوها را نماند قرار » « تو كز محنتِ ديگران بىغمى * نشايد كه نامت نهند آدمى » به هر شيوه دادِ سخن داده است * جهانش نديده‌ست بالاى دست نگويند تا مردم عيب‌جو * كه مضمون شعرى نباشد از او به آگاهى آن شاعر بىنظير * چنين گفته با مردم خورده‌گير « در اقصاى عالم بگشتم بسى * به سر بردم ايّام با هركسى » « تمتّع به هر گوشه‌اى يافتم * ز هر خرمنى خوشه‌اى يافتم » نه ايران ببالد بر آن نامدار * جهانى به نامش كند افتخار مرا گر بود رسم و راهى سليم * بُوَد پند سعديم يار و نديم چو « جمشيدى » آن‌كس شود كامكار * كه او را بُوَد سعدى آموزگار

عقل سليم

پول خود را مده‌اى دوست به دست احدى * گر كه دادى ، بستان در عوض از او سَنَدى مدد از همّت خود خواه و دو بازوى قوىّ * غلط است اينكه بخواهى ز خلايق مددى دوست تا زنده بود ياور و دلسوزش باش * نه كه چون مُرد و بيفتاد درون لحدى گول ثروت مخور و دختر گل‌چهرهء خويش * مده‌اى آدم كم‌مايه ! به هر ديو و ددى نسيه از هركه گرفتى بده آن را به شتاب * كه بُوَد رونق بازار به دادوستدى نيست گر سيم و زرت ، قالى كرمان مطلب * در اتاقت بنشين روى گليم و نمدى كار خود را به كف مردم آگه بسپار * كه پريشان شودت كار ز هر نابَلَدى گر كه انسانى و در سر بُوَدَت عقل سليم * مكن آزرده كسى را چو خران از لگدى لب به مشروب مزن ، ميل به سيگار مكن * خواستى سالم اگر كليه و قلب و كبدى شعر « جمشيدى » اگر نيست پسند دل تو * درهَمَش پيچ و بينداز درون سبدى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 471 | سيد محمد باقر برقعى