خواب خرگوشى
آفتاب عمر شادى ، رو به خاموشى رود * خوبى و مهر و صفا ، رو به فراموشى رود
مرگ انسانيّت انسان ، رسيده ، اى دريغ ! * اشرف مخلوق عالم ، خواب خرگوشى رود
دورى عزيزان
ز دورىّ عزيزان در عذابم * به مثل مرغكى در پيچوتابم
چو باشد برّهء فكرم پىِ نور * به دست خواجه بر آتش كبابم
آب و آينه
ز آب و آينه هركس سخن گفت * ز تير جعد شب فورى فروخفت
اگرچه صبحدم از شب برآيد * ولى با شب نمىگردد سحر جفت
دستها را بر آسمان نخواهم برد
در ازدحام پرنخوت شهر ، گم شدى
دستها را بر آسمان بردم
در لحظههاى ابرى اين دل غمزده
از بامهاى خاطره
سر مىكشيدى
دستها را بر آسمان بردم .
با گريههاى شبانهء خويش
غبار شهر را شستم
تا درخشيدى
و من ،
دستها را بر آسمان بردم .