اينك كه باد
عطر شكفتنت را
در پنجرهء همسايگىام مىپراكند
هزار خاطره در من مرور مىشود
و ديگر ،
دستها را بر آسمان نخواهم برد
كه دستانى ديگر
برايت
بر آسمانند
و من ،
در كف هزار خاطرهء فراموششدهات
دستها را بر آسمان نخواهم برد
دستها را بر آسمان نخواهم برد
بيداد
وجودم خسته ، دل ، آتشفشان ،
دريايى از توفان و عصيانم
از نامردان وادى نيرنگ ،
دلم آبستن فرياد بيداد است
ولى ، در نطفه خاموشم ،
فريادم از بيداد .
خزان زده
با عطر دلانگيز نفسهايت ،
آرامشم ربودى