صبح روشنايى
تنديسهء صفايى ، گلواژهء وفايى * مضمون دلربايى ، وقتى كه لب گشايى
با صد كرشمه و ناز ، با ديدگان پرراز * دل مىبرى تو طنّاز ، فتّان و دلربايى
آبى به ديده دارم ، تابى به سينه دارم * اندوه هست كولهبارم ، مىنالم از جدايى
در زلف تو اسيرم ، ديوانه در كويرم * افسانهساز پيرم ، بر من بزن صلايى
در شام بىوفايى ، اى صبح روشنايى ! * يكبار هم گذر كن ، بر كوى آشنايى
در كوى تو نشينم ، روى گُلت ببينم * از غنچهات بچينم ، لبخند بىريايى
غمگين و دلشكسته ، در راه تو نشسته * با جسم و جان خسته ، شايد به كوچه آيى
امّيد شام تارم ! در وصل بىقرارم * برقى بزن كه تارم ، با چشم روشنايى
من موسم بهارم ، با آنكه بركنارم * پيوسته يادت آرم ، شايد نظر نمايى
پيوسته خاطرم هست ، ياد تو در دلم هست * حلّال مشكلم هست ، ايّام آشنايى
بشكسته پرّوبالم ، گم گشته قيل و قالم * بااينهمه كه نالم ، بر جان من بلايى
آفتاب عمر
اندك اندك آفتاب عمر كمسو مىشود * نرمنرمك شعلهء شبسوز ، بىسو مىشود
تا كه دريابيم مقصود وى از خلقت چه بود * ريزريزك جسم ما با گور ، همسو مىشود
دل شيدايى
جهان در پيش من زندان تار است * دل شيدايى من بىقرار است
نمىماند هميشه ماه ، پنهان * شب از نور سپيده در فرار است
ابر اندوه
ابر اندوهم بپوشاند گل مهتاب را * آه جانسوزم بسوزد نور عالمتاب را
گر بخواهى ماتم اين سينه را آگه شوى * در تنور ديده جو ، سوز دل بىتاب را