تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 463

مساهمون:

ص٤٦٣

صبح روشنايى

تنديسهء صفايى ، گل‌واژهء وفايى * مضمون دلربايى ، وقتى كه لب گشايى با صد كرشمه و ناز ، با ديدگان پرراز * دل مىبرى تو طنّاز ، فتّان و دلربايى آبى به ديده دارم ، تابى به سينه دارم * اندوه هست كوله‌بارم ، مىنالم از جدايى در زلف تو اسيرم ، ديوانه در كويرم * افسانه‌ساز پيرم ، بر من بزن صلايى در شام بىوفايى ، اى صبح روشنايى ! * يك‌بار هم گذر كن ، بر كوى آشنايى در كوى تو نشينم ، روى گُلت ببينم * از غنچه‌ات بچينم ، لبخند بىريايى غمگين و دل‌شكسته ، در راه تو نشسته * با جسم و جان خسته ، شايد به كوچه آيى امّيد شام تارم ! در وصل بىقرارم * برقى بزن كه تارم ، با چشم روشنايى من موسم بهارم ، با آنكه بركنارم * پيوسته يادت آرم ، شايد نظر نمايى پيوسته خاطرم هست ، ياد تو در دلم هست * حلّال مشكلم هست ، ايّام آشنايى بشكسته پرّوبالم ، گم گشته قيل و قالم * بااين‌همه كه نالم ، بر جان من بلايى

آفتاب عمر

اندك اندك آفتاب عمر كم‌سو مىشود * نرم‌نرمك شعلهء شب‌سوز ، بىسو مىشود تا كه دريابيم مقصود وى از خلقت چه بود * ريزريزك جسم ما با گور ، همسو مىشود

دل شيدايى

جهان در پيش من زندان تار است * دل شيدايى من بىقرار است نمىماند هميشه ماه ، پنهان * شب از نور سپيده در فرار است

ابر اندوه

ابر اندوهم بپوشاند گل مهتاب را * آه جان‌سوزم بسوزد نور عالمتاب را گر بخواهى ماتم اين سينه را آگه شوى * در تنور ديده جو ، سوز دل بىتاب را