تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 458

مساهمون:

ص٤٥٨
الا جوان ! ز تو چون من سپهر سفله و دون * جوانى - اين دُرِ درخشان چو چلچراغ - نگيرد

در ره عشق

در شب هجر تو با بىسروسامانىها * داده‌ام باز به غم‌هاى تو مهمانىها دل آشفتهء من ، زلفِ پراكندهء تو * اين چه جمعيست كه جمع‌اند پريشانىها گفتى آسان برود هرچه كه از ديده برفت * نرود عشقِ تو از ياد به آسانىها بر دلم باد مبارك غم عشقت اى دوست ! * شادكامى و خوشى هم به تو ارزانىها من به زندان غم عشق اسيرم چه شود ؟ * پرسشى گر كنى اى يار ! ز زندانىها سر و جان خرده متاعيست كه بايد دادن * بيش از اين‌ها به رهِ عشق تو قربانىها

اسير زندگى

وحشى غزالِ من كه شدى رامِ ديگرى * دل پيش توست گرچه دلارام ديگرى اى مرغِ آشناىِ محبّت دريغ نيست ؟ * بنشسته بينمت به لبِ بام ديگرى صيّاد مهربانىِ ما را چه عيب بود ؟ * كافتادى عاقبت به سرِ دام ديگرى مهتاب آرزوىِ مرا ز آسمانِ دل * بُردى كه تابناك كنى شامِ ديگرى ؟ مست از مىِ نگاه تو بودم ولى چه سود ؟ * اين باده ريخت در قدح و جام ديگرى آخر به حسرت از غمِ دل مىكُشد مرا * اين درد بىدوا ، كه تويى كامِ ديگرى مىميرم از جدايى و باور نمىكنم * پيوند خورده نامِ تو با نامِ ديگرى دردا ! اسير زندگىام مانده‌ام كه تا * حسرت خورم به شادى ايّام ديگرى

غمزهء چشم

زلف بر چهرهء خود ريخته‌اى * روز و شب را به هم آميخته‌اى زنده مىسازى و مىميرانى * زين قيامت كه برانگيخته‌اى پيچكِ جنگلِ سبزى كه مدام * در حصارِ دلم آويخته‌اى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 458 | سيد محمد باقر برقعى