الا جوان ! ز تو چون من سپهر سفله و دون * جوانى - اين دُرِ درخشان چو چلچراغ - نگيرد
در ره عشق
در شب هجر تو با بىسروسامانىها * دادهام باز به غمهاى تو مهمانىها
دل آشفتهء من ، زلفِ پراكندهء تو * اين چه جمعيست كه جمعاند پريشانىها
گفتى آسان برود هرچه كه از ديده برفت * نرود عشقِ تو از ياد به آسانىها
بر دلم باد مبارك غم عشقت اى دوست ! * شادكامى و خوشى هم به تو ارزانىها
من به زندان غم عشق اسيرم چه شود ؟ * پرسشى گر كنى اى يار ! ز زندانىها
سر و جان خرده متاعيست كه بايد دادن * بيش از اينها به رهِ عشق تو قربانىها
اسير زندگى
وحشى غزالِ من كه شدى رامِ ديگرى * دل پيش توست گرچه دلارام ديگرى
اى مرغِ آشناىِ محبّت دريغ نيست ؟ * بنشسته بينمت به لبِ بام ديگرى
صيّاد مهربانىِ ما را چه عيب بود ؟ * كافتادى عاقبت به سرِ دام ديگرى
مهتاب آرزوىِ مرا ز آسمانِ دل * بُردى كه تابناك كنى شامِ ديگرى ؟
مست از مىِ نگاه تو بودم ولى چه سود ؟ * اين باده ريخت در قدح و جام ديگرى
آخر به حسرت از غمِ دل مىكُشد مرا * اين درد بىدوا ، كه تويى كامِ ديگرى
مىميرم از جدايى و باور نمىكنم * پيوند خورده نامِ تو با نامِ ديگرى
دردا ! اسير زندگىام ماندهام كه تا * حسرت خورم به شادى ايّام ديگرى
غمزهء چشم
زلف بر چهرهء خود ريختهاى * روز و شب را به هم آميختهاى
زنده مىسازى و مىميرانى * زين قيامت كه برانگيختهاى
پيچكِ جنگلِ سبزى كه مدام * در حصارِ دلم آويختهاى