تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 457

مساهمون:

ص٤٥٧
تو كوچ چلچله‌اى از خزانِ سينهء من * تو در كوير دلم ردّى از گريز غزالى به گاهِ بودنت اى گل ! نويدِ عشق و اميدى * به وقتِ رفتنت امّا ، عذاب و رنج و ملالى تو لحظه لحظهء عمرى ، كه عمر بىتو ندارد * نه جلوه‌اى نه شكوهى ، نه شوكتى نه جلالى جدا ز روى تو هرگز مباد روز و شب من * به غير گردش چشمت مباد ماهى و سالى بيا كه از تو بگيرد قرار اين دل تنگم * بيا دوباره بيفكن مرا به شورى و حالى ز پا فتاده‌ام امّا ، خداى را نرسد * وجود ناز تو را عشقِ من ! گزند زوالى من و وصال تو هيهات ! اى دريغ به ما * كه بسته‌ايم به هم اين چنين اميد محالى !

گل رخسار

خوش‌تر از عشق در اين دور جهان كارى نيست * شده‌ام عاشقِ روى تو و انكارى نيست گل رخسار تو را مرغ اسيرم چه كنم ؟ * بلبلى نيست كه شوريدهء گلزارى نيست جز خيالِ تو كه معبودِ شب و روز من است * هم به چشمان تو سوگند كه پندارى نيست نازم اين ديدهء خونبار كه تا وقتِ سحر * همچو او در همه‌شب مردمِ بيدارى نيست يوسفِ دل سرِ بازارِ وفا آوردم * حيف و صد حيف در اين شهر خريدارى نيست دلم از دورىِ چشمانِ تو بيمارى يافت * خود مپندار كه جز چشمِ تو بيمارى نيست بر سر عشق نهادم همهء هستى خويش * تا نگويى كه مرا يار وفادارى نيست

چراغدار شب تار

ز پيرِ غم‌زده ، هرگز كسى سراغ نگيرد * بلى ! به فصل خزان كس سراغ باغ نگيرد چنان به سينه‌ام آتش نهاده داغِ جوانى * كه لاله نيز پس از من به سينه داغ نگيرد چراغ‌دارِ شبِ تارِ غمگنان تو بودم * كنون به شام غمم هيچ‌كس چراغ نگيرد ز بس‌كه محنتِ پيرى فسرده روح مرا * كه خاطر از غم دل يك‌زمان فراغ نگيرد چو دور ساقى سرمست ، تازه‌روى آمد * دگر فلك ز منِ خسته‌دل اياغ نگيرد كدام باغِ طراوت تو ديده‌اى كه در آن * چو عندليب رود ، آشيانه زاغ نگيرد ؟