با قلب پرطپش
سوى تو پَر كشم .
قصّهء غصّهء هجر
قصّهء هجر تو را
بنوشتم به كتابى كه ربودش گل يخ
و به تذهيب هزاران فرياد
آيت هر ورقش اشكى بود .
غصّهء هجر تو امّا
به دل تنگ من است
غم خنده
بهسان تكگل سرخ خزانى
دلم مىگيرد از غم خندههايم
به نجواى سرودى مىنشينم :
صداقت را كدامين تيشه
بر ريشهاش زد
به يغماى كدامين باد بنشست
به ژرفاى كدامين عمق پيوست
به پژواك كدامين صوت تن داد
آه ! دلم مىگيرد از غم خندههايم .