پس از تب كوير بر شكوه شانهى زمان * بهار باز مىوزد به دشت خشكسالىام
به گوش دختران چشمههاى نور مىرسد * دوباره قصهى سپيد آبى زلالىام
براى چشمههاى روشن در اين زمان غريب * پر از نگاه كوزههاى سادهى سفالىام
به همت نگاه تو مجال گرم و سبز عشق ! * گريز مىزنم ز لحظههاى بىمجالىام
بيا كه با حضور سبز تو بهار چيدنيست * ز خوشههاى گندم زمين پارسالىام
اگرچه باورم نمىكنى ، به سادگى قسم * من آخرين فرشتهى خداى اين حوالىام
كدام ازل آبى رنگ ؟
يادت كه مىوزد ،
گنجشكهاى دلم « باز باران » مىخوانند و
بر جنگلهاى انبوه درونم
بهار مىنويسند
تو را در حوالى
كدام ازل آبى رنگ ديدهام
كه با تو
از نگاه واژههايم
طعم سرخ ابديت مىريزد
يادت كه مىوزد ،
گرگهاى درونم
تسليم سلام سادهى خيالت مىشوند
با توست كه
ايلى از هابيل
از مسلخى تلخ مىگريزند و
از