تو ،
شعر ،
و باران آغاز مىشود . . . !
از خاكسترى رنجها
ديروز
در بىكران آبى بىجايى
هرچه آسمان ، سهم آبى بال تو بود و
هرچه سبز ، سهم سادهى دل زمينىام
كبوتران عاشق رميده از بنفش
به شيوهى ما بودند
امروز
با چفيهاى از خاكسترى رنجها
جهان زرد مختصرى
به امتحانمان نشسته است
فردا
تو پس از باران قرمز عاشقى
برمىخيزى به رقص
تا همچنان ماه باشى و
من مسافرى تا
فراسوى مرز تشنهى دوستتدارمها . . .
براى اين زمين ناتمام
به هر خلاء كه مىنگرى