نهيب عقل
اگر نصيحت ناصح نرفت در گوشم * به خود اراده نبودم كه پند بنيوشم
از آن كرشمه كه كردى ز دل بشد آرام * ز نوشخند تو شد زندگى فراموشم
بهار گشت و دگرباره خُمّ مىجوشيد * ز توبه توبه من امروز باده مىنوشم
به رغم زهدفروشانم اين هوس باشد * روم به مسجديان جام باده بفروشم
نواخت صور سرافيل عشق در عالم * مدار ، چشم كه مانند رعد نخروشم
بكُش به ناوكنازم كه نيست قابل جان * ز هرچه حكم نمايى تو ، ديده مىپوشم
به فصل گُل كَشَدم باغبان اگر در خون * گمان مدار كه سازد ز نغمه خاموشم
نهيب عقلِ مرا مىكشد بهسوى صلاح * دوباره رخ بنما و ز سر ببر هوشم
اسير دام
سوزم از آنكه شاد چو پروانه نيستم * با شمع عارض تو به يكخانه نيستم
پروانهوار آتش دل سوزدم ، ولى * در بذل جان به پاى تو افسانه نيستم
نَبوَد به چنگ موى توام ازچهرو اگر * بىقدرتر به پيش تو از شاخه نيستم
پيوستهام ز گندم خالى اسير دام * خوشبين از آن بود كه از اين دانه نيستم
ديوانگان ز وسوسهء عقل ايمناند * شُكر خدا كه عاقل و فرزانه نيستم
از بند خود به جُرم جنونم رها مكن * من عاشقم به موى تو ، ديوانه نيستم
چون سرخوشم « جلالى » از آن چشم پُرخمار * ديگر به ياد ساغر و پيمانه نيستم