تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 426

مساهمون:

ص٤٢٦
نفاق ، خانهء ما را ز بيخ و بُن بركند * از اين فسانه به غير محن نمىآيد كجا ، مصالح ميهن بود مرام شما * خداپرست به بيت وثن نمىآيد مرا به صحبت بيگانگان چه مىخوانى ؟ * برو ! كه كار دورويى ز من نمىآيد كنى جفا و زنى لاف دوستى با من * به دل چگونه ز تو سوءظنّ نمىآيد مگو نسيم بهار و خزان يكيست ، كه اين * به‌جز به غارت سرو و سمن نمىآيد به دست سودپرستان زمام كار خطاست * كه حفظ امنيّت از راهزن نمىآيد وداع كرده ز ما روح مردمى ، افسوس ! * كه جانِ رفته ز پيكر ، به تن نمىآيد

رفيق نيمه‌راه

از من كه موج لجّهء عمرم ز سر گذشت * خوش‌تر خموشى است چه حاجت به سر گذشت همچون رفيق نيمه‌رهى عشرت شباب * ما را نمود غافل و خود بىخبر گذشت دلكش نسيم گلشن آمال و آرزو * يكسر به ما وزيد و ز سوى دگر گذشت آمد دل هميشه سفر سوى خانه باز * شُكر خدا مسافرتش بىخطر گذشت جز اين مرا ز عهد جوانى به ياد نيست * روزم به رنج و شب همه با چشم تر گذشت رنج فراق و جور رقيب و جفاى يار * چون خواب با وزيدن باد سحر گذشت پيرى به ناتوانى و عهد شباب هم * گاهى به خواب غفلت و گه شور و شر گذشت اين جام پُر ز باده « جلالى » نشانه‌ايست * از دور زندگى كه به خون جگر گذشت

راز جهان

در جهان از راز خلقت هيچ‌كس آگاه نيست * پرنشان آفاق و كس را سوى مقصد راه نيست اى منجّم ز اختر سرگشته خواهى كشف راز * در هواى او پريشان‌تر ز مهر و ماه نيست دم زنند از « ما عَرَفنا » آن سلاطين وجود * پس عجب نبود گدا گر محرم درگاه نيست او محيط است و جهانى در قبال او محاط * اين قياس قطره و دريا و كوه و كاه نيست نور يزدان شمع راه هريكى با جلوه‌ايست * مىتوان گفتن كه در عالم كسى گمراه نيست
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 426 | سيد محمد باقر برقعى