نفاق ، خانهء ما را ز بيخ و بُن بركند * از اين فسانه به غير محن نمىآيد
كجا ، مصالح ميهن بود مرام شما * خداپرست به بيت وثن نمىآيد
مرا به صحبت بيگانگان چه مىخوانى ؟ * برو ! كه كار دورويى ز من نمىآيد
كنى جفا و زنى لاف دوستى با من * به دل چگونه ز تو سوءظنّ نمىآيد
مگو نسيم بهار و خزان يكيست ، كه اين * بهجز به غارت سرو و سمن نمىآيد
به دست سودپرستان زمام كار خطاست * كه حفظ امنيّت از راهزن نمىآيد
وداع كرده ز ما روح مردمى ، افسوس ! * كه جانِ رفته ز پيكر ، به تن نمىآيد
رفيق نيمهراه
از من كه موج لجّهء عمرم ز سر گذشت * خوشتر خموشى است چه حاجت به سر گذشت
همچون رفيق نيمهرهى عشرت شباب * ما را نمود غافل و خود بىخبر گذشت
دلكش نسيم گلشن آمال و آرزو * يكسر به ما وزيد و ز سوى دگر گذشت
آمد دل هميشه سفر سوى خانه باز * شُكر خدا مسافرتش بىخطر گذشت
جز اين مرا ز عهد جوانى به ياد نيست * روزم به رنج و شب همه با چشم تر گذشت
رنج فراق و جور رقيب و جفاى يار * چون خواب با وزيدن باد سحر گذشت
پيرى به ناتوانى و عهد شباب هم * گاهى به خواب غفلت و گه شور و شر گذشت
اين جام پُر ز باده « جلالى » نشانهايست * از دور زندگى كه به خون جگر گذشت
راز جهان
در جهان از راز خلقت هيچكس آگاه نيست * پرنشان آفاق و كس را سوى مقصد راه نيست
اى منجّم ز اختر سرگشته خواهى كشف راز * در هواى او پريشانتر ز مهر و ماه نيست
دم زنند از « ما عَرَفنا » آن سلاطين وجود * پس عجب نبود گدا گر محرم درگاه نيست
او محيط است و جهانى در قبال او محاط * اين قياس قطره و دريا و كوه و كاه نيست
نور يزدان شمع راه هريكى با جلوهايست * مىتوان گفتن كه در عالم كسى گمراه نيست