تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 428

مساهمون:

ص٤٢٨

سود زندگانى

چه غير رنج و محن سود زندگانى ماست * چه غير خونِ جگر حاصل جوانى ماست ؟ ز بعد مردن ، ازبس‌كه خون دل خورديم * به گلستان جهان ، لاله‌ها نشانى ماست نمىكَنيم اگر دل ز زندگانىِ شوم * مدان ز لذّت عمرش ز سخت‌جانى ماست به چشم ما طرب‌افزاست اگر سراب اميد * به هوش باش كه عكسى ز خوش‌گمانى ماست هزار رنج به بار آورد همان يك‌دم * كه نام آن طرب و عيش كامرانى ماست نشد خموش به كانون سينه آتش غم * نشان سوزش ما رنگ ارغوانى ماست دل چو غنچهء ما ناشكفته مىخشكد * همين نشانه‌اى از رنج جاودانى ماست ببين كه خلق به تكريم ظالمان كوشند * ستم كشيدن ما ، اجر مهربانى ماست ز خار گلبن مقصود ، پنجه خونين شد * به باغ عمر همين مُزد باغبانى ماست

اسير قفس

نكشى فارغ و آسوده و راحت نفسى * تا گرفتار به چنگال هوا و هوسى مرغ آزاد شد از پيروى خواهش دل * سير از دانه نگرديده اسير قفسى كاروان رفت و به سرمنزل مقصود رسيد * تو به ره منتظر و گوش به بانگ جرسى خفته در راه حرم ، طىّ منازل نكند * گر حرامى زندش ، كى بودش دادرسى ؟ غوطه در بحر معانى زن ، اگر دُر خواهى * چند مشغول به نظّارهء هر خار و خسى تازه كن جامهء جان ، زان كه جهانى شده نو * پايبند از چه بدين جامهء بس مندرسى گوسفندان ز صفيرش همه جمع آمده‌اند * اين صدا هست ز چوپان و دگر نيست كسى بشر آن‌گونه شده مست ز غفلت كه بود * در برش صور قيامت چو طنين مگسى گوى خدمت بزن اى دوست به ميدان عمل * فارِسِ عشق نه‌اى ، گر كه نتازى فَرَسى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 428 | سيد محمد باقر برقعى