سود زندگانى
چه غير رنج و محن سود زندگانى ماست * چه غير خونِ جگر حاصل جوانى ماست ؟
ز بعد مردن ، ازبسكه خون دل خورديم * به گلستان جهان ، لالهها نشانى ماست
نمىكَنيم اگر دل ز زندگانىِ شوم * مدان ز لذّت عمرش ز سختجانى ماست
به چشم ما طربافزاست اگر سراب اميد * به هوش باش كه عكسى ز خوشگمانى ماست
هزار رنج به بار آورد همان يكدم * كه نام آن طرب و عيش كامرانى ماست
نشد خموش به كانون سينه آتش غم * نشان سوزش ما رنگ ارغوانى ماست
دل چو غنچهء ما ناشكفته مىخشكد * همين نشانهاى از رنج جاودانى ماست
ببين كه خلق به تكريم ظالمان كوشند * ستم كشيدن ما ، اجر مهربانى ماست
ز خار گلبن مقصود ، پنجه خونين شد * به باغ عمر همين مُزد باغبانى ماست
اسير قفس
نكشى فارغ و آسوده و راحت نفسى * تا گرفتار به چنگال هوا و هوسى
مرغ آزاد شد از پيروى خواهش دل * سير از دانه نگرديده اسير قفسى
كاروان رفت و به سرمنزل مقصود رسيد * تو به ره منتظر و گوش به بانگ جرسى
خفته در راه حرم ، طىّ منازل نكند * گر حرامى زندش ، كى بودش دادرسى ؟
غوطه در بحر معانى زن ، اگر دُر خواهى * چند مشغول به نظّارهء هر خار و خسى
تازه كن جامهء جان ، زان كه جهانى شده نو * پايبند از چه بدين جامهء بس مندرسى
گوسفندان ز صفيرش همه جمع آمدهاند * اين صدا هست ز چوپان و دگر نيست كسى
بشر آنگونه شده مست ز غفلت كه بود * در برش صور قيامت چو طنين مگسى
گوى خدمت بزن اى دوست به ميدان عمل * فارِسِ عشق نهاى ، گر كه نتازى فَرَسى