تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 427

مساهمون:

ص٤٢٧
بعد مردن گر نباشد آرزوى وصل او * اين دو روز زندگانى بهرهء دلخواه نيست نيش و نوش او « جلالى » هر دو شد محبوب جان * عاشقان را ز آنچه خواهد دل‌ستان اكراه نيست

بيمار عشق

بر سر بيمار عشقت چون طبيبان كن گذارى * مرهمى نِه از وفا بر قلب ريش داغدارى من كه نزديك خزانم هجر گُل در پيش دارم * كى مرا امّيد باشد بار ديگر نوبهارى در كنارت گر ببينم صد جفا هرگز ننالم * شكوه نبوَد بلبلان را فصل گل از نيش خارى پند معقولت ندارد ناصحا ! تاثير در من * در جنون ديوانگان را نيست از خود اختيارى هست تنها آرزويم آنكه گردم خاك راهش * تا كه بنشينم مگر بر دامنش همچون غُبارى با غم هجران مگر تنها تو هستى غم‌گسارم * پا مكش از خانهء دل ، چون ز جانان يادگارى كرده رنج عالمى را آسمان تحميل بر من * گوييا چون من نباشد سخت جان بردبارى مىرود در عشق آخر رشتهء هستى ز دستم * گر نباشد در كفم از زلف مشكين تو تارى شعله‌ور گردد « جلالى » ! آتش دل ز آه سردم * كاش از چشمم روان مىشد به دامن آبشارى

كار دل

ياران خزان عمر من آمد ، بهارِ كيست ؟ * من بىخبر ز خويشتنم ، يار يار كيست ؟ سرگشته‌ام به دشت جنون بىخبر ز دل * آن آهوى رميده ندانم شكار كيست ؟ از عشق و نامردى ما سال‌ها گذشت * اى ديده بازگو كه تو را انتظار كيست ؟ در خواب هم نديده مرا ديده رنگ گُل * در حيرتم به پاى دلم زخم خار كيست ؟ اى باد صبحدم كه چنين روح‌پرورى * اين بوى خوش كه هست تو را از ديار كيست ؟ گر من كمر به خصمى جانانه بسته‌ام * پس در جهان وفا و محبّت شعار كيست ؟ خوب است عيبگويى من زان كه عيب دوست * گر ننگ و عار من نبوَد ، ننگ و عار كيست ؟ كار دل است عشقِ سراسر جنون من * اى مدّعى مپرس كه اين كار ، كار كيست ؟ از محنت زمانه « جلالى » ست خون به دل * اى لالهء چمن دلِ تو داغدار كيست ؟