به ماوراى فضا نيست قدرتم كه گريزم * كه آسمان دو چشم تو بسته راه فرارم
ببرد شاخهء گل از خزان مهر تو گويى * كه برگ زرد خزانى به سر نمود نثارم
كناره كن ز من اى عشق و جا به قلب دگر كن * كه من ز فكر وصال و كنار او به كنارم
ز شرم داغ دلم لاله رُخ به خاك بپوشد * « جلالى » ار سوى گلشن گذر فتد به بهارم
كمند يار
اگر كه مهر و وفاى تو را اساسى بود * بدون شبه مرا قلب حقّشناسى بود
گهِ سكوت جفا گر نواى مهر زدى * ز صوت عشق و صفاى من انعكاسى بود
محيط عالَم ديوانگى نمىگشتم * اگر كه با تو مرا نقطهء تماسى بود
در آن زمان كه ز مهر تو بود دل ايمن * مرا ز سُستى عهدت به دل هراسى بود
خمار ديدهء دوشيزهء چمن ، نرگس * ز شاهكار دو چشم تو اقتباسى بود
ز يك نظاره معلّم شدم به درس جنون * اگرچه فاقد هر منطق و قياسى بود
تمام عمر « جلالى » به گردن دل من * كمند دوستىّ يار ناسپاسى بود
جذبهء عشق
تا نظر بر رُخ چون ماه تو افتاد مرا * كرد از محنت و غم يكسره آزاد مرا
هست ويرانى دل باعث آبادى از آنك * گنج مهر تو كند يكسره آباد مرا
بود هر جاى مرا عنصرى از اصل وجود * جذبهء عشق تو شد مايهء ايجاد مرا
خواهش جسم مرا بالوپر جان شكند * نكنى زود گر از اين قفس آزاد مرا
طاير گُرسنه در دام اسارت افتد * مبر از رهگذر دانهء صيّاد مرا
اى كه از دامن پاك تو فتادم بر خاك * چه سبب گشته كه ديگر نكنى ياد مرا
تا غُبارى شوم و جاى به دامن كُنمت * زودتر سوز و بده يكسره بر باد مرا
به اميدى ننوازى و نويدى ندهى * پس به ظلمتكدهء غم چه كند شاد مرا ؟