تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 423

مساهمون:

ص٤٢٣

طلسم عشق

نه فرح‌بخش نسيمى ، نه گُل دلجويى * ديگر اى گلشن عمر ! از تو نيايد بويى ديگر اى دل به چه امّيد در اين سينه طپى ؟ * كه مرا نيست فروغى پس از اين از رويى از افق مه پىِ ديدار جهان رُخ بنمود * تو هم اى ماه من ! آخر بنما ابرويى تا كى اى سرو روان ديده به پايت شب و روز * جارى از اشك به هر سوى نمايد جويى از طلسم غم عشقت بُودَم راه نجات * ساحر چشم تو باز ار نكند جادويى كوته از زلف تو گر دست رقيبان خواهم * چه كنم زندگىام بسته بود بر مويى زاهد خامِ طمع جنّت عقبى خواهد * جز كنار تو نباشد به يقين مينويى دل ز كف دادم و بااين‌همه شادم ، زيراكه * به چوگان سر زلف تو دارم گويى ناله بر گريهء من مىكنى اى بادِ سحر ! * اى تسلّىدهِ دل‌ها ! چه قَدَر نيكويى

مىسوزم

ز آتش عشق تو اى آفت جان مىسوزم * خبرت نيست كه از درد چه‌سان مىسوزم چوب از سوزش آتش به فغان است ولى * من در آتش نكنم آه و فغان مىسوزم آه سردم تن افسرده به يك‌بار بسوخت * همچو برگ از اثر باد خزان مىسوزم داشت مأيوسى من چشم جفاكارى تو * مهربانى به من اى دوست از آن مىسوزم لاله‌آسا به دل از هجر تو داغى دارم * كه به تن تا بُوَدم گوهر جان مىسوزم مُهر خاموشى اگر باز شود از لب من * از غم خويش دل اهل جهان مىسوزم چون سمندر دل من جاى در آتش دارد * چون بود آتش مهر تو به جان مىسوزم

شاه‌باز شكار

تو راه جور رو و من طريق مهر سپارم * به غير جور و جفا از تو انتظار ندارم به من كه باز دو چشمت چنين كشيده به خونم * مبين به ديدهء خُردى كه شاه‌باز ندارم به نيم عشوه فتادم ز پا به ديدهء خود گر * به هر نظر نبرَد صد هزار غمزه به كارم