تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 413

مساهمون:

ص٤١٣

قبيلهء سبز

در آسمان تو بودم كه شب مرا دزديد * طلوع كردى و رفتى ، كسى چه مىفهميد براى رفتن اشكت نماز مىخواندم * و حجمِ سبز مرا انتظار مىبلعيد غروب تلخ تو را با سكوت فهميدم * و پاى ميخك احساسمان كه مىلرزيد تو از قبيلهء سبز كدام ياسمنى ؟ * كه با نگاهِ سپيدِ تو ابر مىخنديد هميشه عابر چشمان آبىام هستى * و دوستدار توام من ، دوباره بىترديد تو پشت پنجره ماندى و سيب مىچيدى * و ماندنت چه قشنگ است ، بايد آن را ديد اگر شبى تو از اين كوچه دست بردارى * دوباره بايد از اين باغ زرد ، گندم چيد

يك غزل احساس

آسمان احساس را تنها گذاشت * باغ سبز ياس را تنها گذاشت باغبان تشنهء باغ حضور * شاخهء گيلاس را تنها گذاشت دخترى تنهاتر از خورشيد شهر * گندم و دستاس را تنها گذاشت ضربه‌هاى ساعت ديوارىام * لحظه‌اى حسّاس را تنها گذاشت شاعر بىذوقِ دفترهاى شعر * يك غزل احساس را تنها گذاشت

هواى غريبى

دلم گرفته چرا يك غزل نمىخوانى ؟ * چه كرده‌اند كه بانو هميشه پنهانى ؟ كسى سراغ تو را از بقيع مىگيرد * كنار پنجره‌اى با نگاه بارانى هميشه سختِ نگاه تو رو به باران است * بيا و سر بزن امشب ، به هركه مىدانى دلم هنوز هواى غريبىات دارد * بگو كه از دل من هيچ‌چيز مىدانى ؟ صداى نالهء خورشيد را بگير از چاه * بگو كه ياسِ تو آن روز گشت قربانى و در قبيلهء احساس‌هاى سرگردان * در انتظار كسى گشته‌ايم طوفانى