قبيلهء سبز
در آسمان تو بودم كه شب مرا دزديد * طلوع كردى و رفتى ، كسى چه مىفهميد
براى رفتن اشكت نماز مىخواندم * و حجمِ سبز مرا انتظار مىبلعيد
غروب تلخ تو را با سكوت فهميدم * و پاى ميخك احساسمان كه مىلرزيد
تو از قبيلهء سبز كدام ياسمنى ؟ * كه با نگاهِ سپيدِ تو ابر مىخنديد
هميشه عابر چشمان آبىام هستى * و دوستدار توام من ، دوباره بىترديد
تو پشت پنجره ماندى و سيب مىچيدى * و ماندنت چه قشنگ است ، بايد آن را ديد
اگر شبى تو از اين كوچه دست بردارى * دوباره بايد از اين باغ زرد ، گندم چيد
يك غزل احساس
آسمان احساس را تنها گذاشت * باغ سبز ياس را تنها گذاشت
باغبان تشنهء باغ حضور * شاخهء گيلاس را تنها گذاشت
دخترى تنهاتر از خورشيد شهر * گندم و دستاس را تنها گذاشت
ضربههاى ساعت ديوارىام * لحظهاى حسّاس را تنها گذاشت
شاعر بىذوقِ دفترهاى شعر * يك غزل احساس را تنها گذاشت
هواى غريبى
دلم گرفته چرا يك غزل نمىخوانى ؟ * چه كردهاند كه بانو هميشه پنهانى ؟
كسى سراغ تو را از بقيع مىگيرد * كنار پنجرهاى با نگاه بارانى
هميشه سختِ نگاه تو رو به باران است * بيا و سر بزن امشب ، به هركه مىدانى
دلم هنوز هواى غريبىات دارد * بگو كه از دل من هيچچيز مىدانى ؟
صداى نالهء خورشيد را بگير از چاه * بگو كه ياسِ تو آن روز گشت قربانى
و در قبيلهء احساسهاى سرگردان * در انتظار كسى گشتهايم طوفانى