كاش صدبار بميريم و ز نو جان گيريم * پير رخصت دهد و جانب ميدان گيريم
تا نفس مىدمد از حنجره ، تكبير زنيم * در ركاب پسر فاطمه شمشير زنيم
تيغ در پنجه نيفتيم از اين جوش و خروش * مگر آنگاه كه افتد همه را دست ز دوش . . .
راهى از معركه مىرفت و به آغوش بهشت * رهروانش همه دريادل و آيينهسرشت
همه رفتند از اين راه و كسى باز نماند * جز ابا الفضل به او همنفسى باز نماند
خيمهها منتظر و تشنهء آب است فرات * جگر سنگ از اين شعله كباب است كباب
آتش « العطش » از خيمه روان تا ملكوت * چه جوابيست بر اين ناله بهجز شرم و سكوت
لرزه افتاده از اين ناله به اركان وجود * اضطرابيست از اين فاجعه در غيب و شهود
دشت مىنالد : اى كاش كه دريا بودم * بحر مىگريد : اى كاش كه صحرا بودم
كيست اين باغ ستم سوخته را دريابد ؟ * سينههاى عطش افروخته را دريابد ؟
وقت جانبازى سردار علمدار رسيد * كه به آيين ادب آمد و رخصت طلبيد
دست بر قبضهء شمشير و علم بر دوشش * آفتاب ، آينهء چهرهء آتش پوشش
« مست مىرفت و رخ از شوق برافروخته بود * تا كجا باز دل غمزدهاى سوخته بود » « 1 »
مست مىرفت و حسينش نگران بود از پى * نگرانش شه صاحب نظران بود از پى
تا كه تاب آورد اين غيرت مولايى را * اين شجاعت نسب ، اين لشكر تنهايى را
بود پرچين سنان ، پرده ميان وى و رود * تيغ غيرت بدرخشيد و ره رود گشود
آهِ سقّاى جگر سوخته بر آب رسيد * در دل روز قمر از افق آب دميد
دست در آب فروبرد و كفى پيش آورد * بر لب آورد و ننوشيد و تماشايش كرد
*
ديد خورشيد در آيينهء آب افتادست * عكس ساقيست كه در جام شراب افتادهست
چهره در چهره جمال ازلى جلوهگر است * پرده در پرده از آن چهره ، نقاب افتادهست
از كفَش آب فروريخت و مىديد فرات * موج موج از نفسش در تبوتاب افتادهست
هامش
( 1 ) - خواجه حافظ شيراز .