تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 410

مساهمون:

ص٤١٠
كاش صدبار بميريم و ز نو جان گيريم * پير رخصت دهد و جانب ميدان گيريم تا نفس مىدمد از حنجره ، تكبير زنيم * در ركاب پسر فاطمه شمشير زنيم تيغ در پنجه نيفتيم از اين جوش و خروش * مگر آن‌گاه كه افتد همه را دست ز دوش . . . راهى از معركه مىرفت و به آغوش بهشت * رهروانش همه دريادل و آيينه‌سرشت همه رفتند از اين راه و كسى باز نماند * جز ابا الفضل به او همنفسى باز نماند خيمه‌ها منتظر و تشنهء آب است فرات * جگر سنگ از اين شعله كباب است كباب آتش « العطش » از خيمه روان تا ملكوت * چه جوابيست بر اين ناله به‌جز شرم و سكوت لرزه افتاده از اين ناله به اركان وجود * اضطرابيست از اين فاجعه در غيب و شهود دشت مىنالد : اى كاش كه دريا بودم * بحر مىگريد : اى كاش كه صحرا بودم كيست اين باغ ستم سوخته را دريابد ؟ * سينه‌هاى عطش افروخته را دريابد ؟ وقت جانبازى سردار علمدار رسيد * كه به آيين ادب آمد و رخصت طلبيد دست بر قبضهء شمشير و علم بر دوشش * آفتاب ، آينهء چهرهء آتش پوشش « مست مىرفت و رخ از شوق برافروخته بود * تا كجا باز دل غم‌زده‌اى سوخته بود » « 1 » مست مىرفت و حسينش نگران بود از پى * نگرانش شه صاحب نظران بود از پى تا كه تاب آورد اين غيرت مولايى را * اين شجاعت نسب ، اين لشكر تنهايى را بود پرچين سنان ، پرده ميان وى و رود * تيغ غيرت بدرخشيد و ره رود گشود آهِ سقّاى جگر سوخته بر آب رسيد * در دل روز قمر از افق آب دميد دست در آب فروبرد و كفى پيش آورد * بر لب آورد و ننوشيد و تماشايش كرد
*
ديد خورشيد در آيينهء آب افتادست * عكس ساقيست كه در جام شراب افتاده‌ست چهره در چهره جمال ازلى جلوه‌گر است * پرده در پرده از آن چهره ، نقاب افتاده‌ست از كفَش آب فروريخت و مىديد فرات * موج موج از نفسش در تب‌وتاب افتاده‌ست
هامش
( 1 ) - خواجه حافظ شيراز .
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 410 | سيد محمد باقر برقعى