مشك پُر كرد و پس آنگه به صف دشمن تاخت * آتش صاعقه گويى به سحاب افتادهست
خيمه در خيمه عطش ، منتظرش بود ، امّا * خبرى بود كه سقّا ز ركاب افتادهست
مرا شاعر مخوانيد
من از توفان سواران كويرم * بهارا ، گل برافشان در مسيرم
دل من از تبار تشنگان است * خدا را جرعهاى بخش از غديرم
بهارا ، لاله مىداند كه من نيز * جگرخون ، داغدل ، آتشضميرم
بدين درد و بدين داغ و بدين سوز * حرامم باد اگر ساغر نگيرم
برو ساقى ، تو را صاف و تو را دُرد * مرا بگذار با دردم بميرم
*
فداى غيرت مولا كه نگذشت * از اين مىبارهها منّت پذيرم
به دور زخمنوشان ولايت * پياپى داد از خمّ غديرم
در آن خم مى نه ، نور لايزاليست * بميرم گر ، نخواهم گفت سيرم
جنون و مستى دل در هم آميخت * نمىگنجد به تن ، روح اسيرم
الا مردم ! مرا شاعر مخوانيد * كه من ديوانهء آل اميرم