چهل شب زير باران خيس شد پيراهن روحم * شدم شفّاف و خود را پاك از رنگ و ريا كردم
چهل شب در چهل منزل به دنبال خودم گشتم * خودم را - آن من گمگشتهء خود را - صدا كردم
به دنبال صدايى مهربان از خويشتن رفتم * جهتها ناگهان گم گشت و رو بر ناكجا كردم
دلم از كوچههاى توبه رفت و با خدا پيوست * من او را بارها هرچند در دوزخ رها كردم
درونم جنگلى در شعله مىپيچيد همچون نى * شرارى بر نوا بخشيدم و آتش بپاكردم
به امّيدى كه دل را بر ضريح غربتش بندم * غزلهاى غريبى نذر پابوس رضا كردم
به ياد مهدى موعود عليه السّلام انتظار
تمام آينهها در غبار گم شده است * و عكس دوست در آيينهزار گم شده است
مرا بهانهء بودن اميد بود كه آن * به كوچههاى شب انتظار گم شده است
دگر چگونه توانم به كوى صبح رسيد * ستاره نيز در اين شام تار گم شده است
جواب نالهام از كوه هم نمىآيد * چه نالهها كه در اين كوهسار گم شده است
همين نه من كه رخش جاده هم نمىبيند * كه در غبار خود آن شهسوار گم شده است
ميان جنگل آتش گرفته مىگردم * بدين بهانه كه اينجا بهار گم شده است
چو آفتاب تو خواهى دميد و مىگويند * دريغ ! عاشق تو سايهوار گم شده است
« جلال » جلوهء تو سنگ را بسوزاند * چه غم كه آينهام در غبار گم شده است
به پيشگاه امام حسين عليه السّلام و علمدارش عباس عليه السّلام خيمه در خيمهء عطش
خاندان علىّ و ننگ مذلّت ؟ هيهات * دست آزادى و زنجير اسارت ؟ هيهات
عَلَم حادثه بردار ، سفر بايد كرد * پاى در معركه بگذار ، خطر بايد كرد
بار بربند ، دگر ترك وطن بايد گفت * تيغ برگير ، كه با تيغ سخن بايد گفت