قبلهء عرفان
مگر بر سالكان تنها ره و رفتار مىبايد * به عاشق جذبهء پنهان ز سوى يار مىبايد
سلوك و جذبه مىباشد ملازم تا رسد فيضى * سعادت را ارادتها همى در كار مىبايد
نياز آور نه ناز ، اينجا گدايى به ز استغنا * بر اين درگه دلزار و تن بيمار مىبايد
دكان عشقبازى را متاع و مايهء افزون * سر پرشور و غوغايى دل افكار مىبايد
منيّت را به يكسو نه ، سپس رو بر در جانان * به كوى دوست يارانى ز خود بيزار مىبايد
تمايل نيست در « جدّى » به چيزى جز ادب زيراكه * او را عاقبت رفتن به بزم يار مىبايد
در پيشگاه مهدى ( عج )
پيغام ما به خسرو خوبان كه مىبرد ؟ * از جان خبر به محضر جانان كه مىبرد ؟
از عاشق فلك زدهاى پيش يار او * شرحى ز رنجهاى فراوان كه مىبرد ؟
در پيش آنكه عالم و آدم طفيل اوست * نام فقير بىسروسامان كه مىبرد ؟
سر زد ز ما اگرچه بدىها و زشتها * بارى گمان بد به كريمان كه مىبرد ؟
آن را كه نار هجر سراپا بسوخته * بار دگر به آتش نيران كه مىبرد ؟
جز مورگان به ضعف و زبونيست مشتهر * ران ملخ به پيش سليمان كه مىبرد ؟
جز پيرزن ، كلافهء ناچيز را به كف * در ابتياع يوسف كنعان كه مىبرد ؟
جز « جدّى » موالى عاصى فغان ز حدّ * در پيشگاه مهدى دوران كه مىبرد ؟
انسان كامل
هردم كه چشم يارم ، خواب خمار گيرد * از خاطر منِ زار ، صبر و قرار گيرد
سوداى زلف او را ، ديوانگان پسندند * عاقل كجا سراغِ آشفته كار گيرد ؟
تا ايستاده بودم ، مىآمدى به پيشم * اكنون فتاده بيند ، راه فرار گيرد
سنگى دگر نمانده ، در شهر و كوى و برزن * طفلان براى ز جرم ، سنگ از حصار گيرد
در حيرتم برايش ، ازبس رقيب بينم * پيرامُن گلى را ، تا چند خار گيرد