در مدح فاطمه معصومه عليها السّلام « 1 »
دخت موسى را كه لازم گشته بر جان آفرينش * ز آفرينش آفرينش باد و ز جان آفرينش
انس و جان را انس جان سرمايهء هستى از اين شد * تا مگر از جان كند هم انس و هم جان آفرينش
عرش با آن مرتبت ، خود ره نداند غير فرشش * آسمان با آن جلالت ، خود نخواند جز زمينش
بىقرين ذاتِ شريفش ، آفريد از بن خدايش * چون نَبُد در ما سِوَى اللّه هيچ نفسى همقرينش
« ربّ ارنى » گو شد و زد سر به خاك آستانش * آنكه چون موسى يد بيضا بود در آستينش
آصف جمجاه و بر سطاليش اسكندر مماثل * آنكه شد همچون سليمان عالمى زير نگينش
بندهء شاه و خداوند خداوندان گيتى * كه شهنشاه جهان خواند امين ابن امينش
گر نديدى جام كيخسرو ، ببين قلب منيرش * ور نديدى سدّ اسكندر ، ببين روى متينش
از ازل ادوار گردون را بپرس از فكر بكرش * تا ابد اطوار گيتى بين ز راى دوربينش
تا ز خدّومش شمارد دخت موسى ساحت صبحى * كَاهل دانش را نشايد فرقى در خلد برينش
چون دم عيسى دهد مر مرده را جان بوى حسنش * گوييا روح الأمين از خلد او بردهست طينش
تا نشانى باشد از قبض صله اين نغز چامه * بر به رشته نظم آوردم چنان درّ يمينش
فرّ و شوكت چندى آنسو باد از روز شمارش * عمر و عزّت باد چندين پس ز روز واپسينش
همّتى اى دختر موسى بن جعفر ! حقّ خدمت * تا ز « جدّا » بلكه افتد اين نشانى دلنشينش
جام جم
ساقيا ! جام جمم بخش ، كه عيد عجم است * شايد عيد عجم است آنكه ابا جام جم است
بت يغمانسبى كرد دلم را يغما * كه دو زلف و رخ خود هم شمن و هم صنم است
فتنهء شهرى ، از نرگس پرآشوب است * رهزن خلقى از طرّهء پرپيچوخم است
در دو زلفش بودا ، هرچه به گيتىشكن است * در دو چشمش بودا ، هرچه به دنيا سقم است
ابرويى دارد ، خميدهتر از آن مه نو * راستپندارى ، شمشير امير عجم است
هامش
( 1 ) - قصيدهء فوق را مرحوم جدّا به دستور امين السّلطان در مدح حضرت فاطمه معصومه عليها السّلام سروده است .