تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 383

مساهمون:

ص٣٨٣
سرد بدان‌گونه كه از ز مهرير * سردى آن گام فراتر زند زود چو يخ بفسرد اندام او * بر در آن حجره كس ار سر زند سينه‌ام از سوزش سرما و درد * چنگ و دف و بربط و مزمر زند پرتو خورشيد به نصف النّهار * زهره ندارد كه در آن پر زند از تن من يخ بجهد جاى خون * كس به رگم ، گر سر نشتر زند سردى آن حجره همين بس كز او * هر نفسى كز دهنم برزند يخ شود و دور گلويم چو مار * دايره و حلقه و چنبر زند كاش از اين حجره مرا يك ملك * بارگه اندر صف محشر زند مالك دوزخ زندم هم از آن * گرز ، كه بر كلّهء كافر زند وه كه دلم بهر دو دانه زغال * بال به مانند كبوتر زند قابض ارواح ز تنگى جاى * راه ندارد كه به من سر زند گر دل من خواب ببيند جحيم * بوسه به مالك پى آذر زند شايد اگر طاق چنين حجره را * بر سرم اين گنبد اخضر زند

مايهء شادمانى

اى زلف تو پُرشكنج و پُرتاب * صد طعنه زده به عنبر ناب از فرقت چشم نيم‌خوابت * در ديدهء من نمىرود خواب اى دلبر ماهروى ! تا چند * سوزند ز فرقت تو احباب ؟ حيرانم از اينكه ماه را چون * بنموده نهان به زير جلباب بس گريه نموده‌ام ز هجرت * از گريه بمانده‌ام به گرداب اى مايهء شادمانى دل ! * دل را ز غم زمانه درياب زين پيش وفا نبود هرگز * يا آنكه به دور توست ناياب عاشق ، ادب اى صنم نداند * از عاقل جُو رسوم آداب بىتاب ز عشق توست « جدّا » * اى زلف تو پُرشكنج و پُرتاب