سرد بدانگونه كه از ز مهرير * سردى آن گام فراتر زند
زود چو يخ بفسرد اندام او * بر در آن حجره كس ار سر زند
سينهام از سوزش سرما و درد * چنگ و دف و بربط و مزمر زند
پرتو خورشيد به نصف النّهار * زهره ندارد كه در آن پر زند
از تن من يخ بجهد جاى خون * كس به رگم ، گر سر نشتر زند
سردى آن حجره همين بس كز او * هر نفسى كز دهنم برزند
يخ شود و دور گلويم چو مار * دايره و حلقه و چنبر زند
كاش از اين حجره مرا يك ملك * بارگه اندر صف محشر زند
مالك دوزخ زندم هم از آن * گرز ، كه بر كلّهء كافر زند
وه كه دلم بهر دو دانه زغال * بال به مانند كبوتر زند
قابض ارواح ز تنگى جاى * راه ندارد كه به من سر زند
گر دل من خواب ببيند جحيم * بوسه به مالك پى آذر زند
شايد اگر طاق چنين حجره را * بر سرم اين گنبد اخضر زند
مايهء شادمانى
اى زلف تو پُرشكنج و پُرتاب * صد طعنه زده به عنبر ناب
از فرقت چشم نيمخوابت * در ديدهء من نمىرود خواب
اى دلبر ماهروى ! تا چند * سوزند ز فرقت تو احباب ؟
حيرانم از اينكه ماه را چون * بنموده نهان به زير جلباب
بس گريه نمودهام ز هجرت * از گريه بماندهام به گرداب
اى مايهء شادمانى دل ! * دل را ز غم زمانه درياب
زين پيش وفا نبود هرگز * يا آنكه به دور توست ناياب
عاشق ، ادب اى صنم نداند * از عاقل جُو رسوم آداب
بىتاب ز عشق توست « جدّا » * اى زلف تو پُرشكنج و پُرتاب